انوری (قصاید)/ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده)
'


 ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیدهوی چشم وزارت چو تو دستور ندیده 
 بر پایه‌ی تو پای توهم نسپردهبر دامن تو دست معالی نرسیده 
 با قدر تو اوج زحل از دست فتادهبا کلک تو تیر فلک انگشت گزیده 
 در نظم جهان هرچه صریر قلمت گفتاز روی رضا گوش قضا جمله شنیده 
 اعجاز تو در شرع وزارت نه به حدیستکز خلق بمانند یکی ناگرویده 
 ای مردم آبی شده بی‌باس تو عمریدر دیده‌ی احرار جهان مردم دیده 
 دی خانه فروش ستم آنرا که برانداختانصاف تو امروز به جانش بخریده 
 از خنصر چپ عقد ایادیت گرفتهاطفال در آن عهد که ابهام مکیده 
 آرام زمین بر در حزم تو نشستهتعجیل زمان در ره عزم تو دویده 
 تخم غرض بخت تو بر خاره برستهمرغ عمل خصم تو از بیضه پریده 
 بر خاک درت ملک گویی که از آرامطفلی است در آغوش رقیبی غنویده 
 درکام جهان آب شد از تف ستم خشکجز آب حیات از سر کلکت نچکیده 
 گردون که یکی خوشه چنش ماه نو آمدتا سنبله از خرمن اقبال تو چیده 
 آنجا که گران گشت رکاب سخط تواز بوالعجبی فتنه عنان باز کشیده 
 بی‌آب رخ طالع مه‌پرور تو ماهتا عهد تو چون ماهی بی‌آب طپیده 
 پشتی شده در نیک و بد ابنای جهان راهر پشت که در صدر تو یک روز خمیده 
 دندان خزان کند بر آن شاخ که بر وییکبار نسیمی ز رضای تو وزیده 
 زنبور خزر فضله‌ی لطف تو سرشتهآهوی ختن کشته‌ی خلق تو چریده 
 در عهد نفاذ تو ز پستان پلنگانآهو بره در خواب‌ستان شیر مکیده 
 شیر فلک آن شیر سراپرده‌ی دوراندر مرتبه با شیر بساطت نچخیده 
 می‌بینم از این مرتبه خورشید فلک راچون شبپره در سایه‌ی حفظ تو خزیده 
 بدخواه تو چون کرم بریشم کفن خویشاز دوک زبان بر سرو بر پای تنیده 
 بر چرخ ممالک ز شهاب قلم تستبر یکدگر افتاده دو صد دیو رمیده 
 کورا که تب و لرزه‌اش از بیم تو داردیک چاشنی از شربت قهر تو چشیده 
 غور تو نه بحریست کزو عبره توان کردگیرم که جهان پر شود از خیک دمیده 
 تو در چمن دولت و در باغ وزارتچون ابر خرامیده و چون سرو چمیده 
 دیروز به جای پدر و جد تو بودستمسعود علی آن دو ملک‌شان بگزیده 
 امروز اگر نوبت ایشان به تو آمدنشگفت عطاییست سزاوار و سزیده 
 تا تار شب و روز چنان نیست کز ایشانسهم رسن پیسه خورد مار گزیده 
 خصم تو چو شب باد همه جای سیه‌رویوز حادثه چون صبح دوم جامه دریده 
 رخسار چو آبی ز عنا گرد گرفتهدل در برش از نایبه چون نار کفیده 
 هر ساعتش از غصه گلی تازه شکفتهوان غصه چو خارش همه در دیده خلیده