انوری (قصاید)/ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده
ظاهر
| ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده | وی چشم وزارت چو تو دستور ندیده | |||||
| بر پایهی تو پای توهم نسپرده | بر دامن تو دست معالی نرسیده | |||||
| با قدر تو اوج زحل از دست فتاده | با کلک تو تیر فلک انگشت گزیده | |||||
| در نظم جهان هرچه صریر قلمت گفت | از روی رضا گوش قضا جمله شنیده | |||||
| اعجاز تو در شرع وزارت نه به حدیست | کز خلق بمانند یکی ناگرویده | |||||
| ای مردم آبی شده بیباس تو عمری | در دیدهی احرار جهان مردم دیده | |||||
| دی خانه فروش ستم آنرا که برانداخت | انصاف تو امروز به جانش بخریده | |||||
| از خنصر چپ عقد ایادیت گرفته | اطفال در آن عهد که ابهام مکیده | |||||
| آرام زمین بر در حزم تو نشسته | تعجیل زمان در ره عزم تو دویده | |||||
| تخم غرض بخت تو بر خاره برسته | مرغ عمل خصم تو از بیضه پریده | |||||
| بر خاک درت ملک گویی که از آرام | طفلی است در آغوش رقیبی غنویده | |||||
| درکام جهان آب شد از تف ستم خشک | جز آب حیات از سر کلکت نچکیده | |||||
| گردون که یکی خوشه چنش ماه نو آمد | تا سنبله از خرمن اقبال تو چیده | |||||
| آنجا که گران گشت رکاب سخط تو | از بوالعجبی فتنه عنان باز کشیده | |||||
| بیآب رخ طالع مهپرور تو ماه | تا عهد تو چون ماهی بیآب طپیده | |||||
| پشتی شده در نیک و بد ابنای جهان را | هر پشت که در صدر تو یک روز خمیده | |||||
| دندان خزان کند بر آن شاخ که بر وی | یکبار نسیمی ز رضای تو وزیده | |||||
| زنبور خزر فضلهی لطف تو سرشته | آهوی ختن کشتهی خلق تو چریده | |||||
| در عهد نفاذ تو ز پستان پلنگان | آهو بره در خوابستان شیر مکیده | |||||
| شیر فلک آن شیر سراپردهی دوران | در مرتبه با شیر بساطت نچخیده | |||||
| میبینم از این مرتبه خورشید فلک را | چون شبپره در سایهی حفظ تو خزیده | |||||
| بدخواه تو چون کرم بریشم کفن خویش | از دوک زبان بر سرو بر پای تنیده | |||||
| بر چرخ ممالک ز شهاب قلم تست | بر یکدگر افتاده دو صد دیو رمیده | |||||
| کورا که تب و لرزهاش از بیم تو دارد | یک چاشنی از شربت قهر تو چشیده | |||||
| غور تو نه بحریست کزو عبره توان کرد | گیرم که جهان پر شود از خیک دمیده | |||||
| تو در چمن دولت و در باغ وزارت | چون ابر خرامیده و چون سرو چمیده | |||||
| دیروز به جای پدر و جد تو بودست | مسعود علی آن دو ملکشان بگزیده | |||||
| امروز اگر نوبت ایشان به تو آمد | نشگفت عطاییست سزاوار و سزیده | |||||
| تا تار شب و روز چنان نیست کز ایشان | سهم رسن پیسه خورد مار گزیده | |||||
| خصم تو چو شب باد همه جای سیهروی | وز حادثه چون صبح دوم جامه دریده | |||||
| رخسار چو آبی ز عنا گرد گرفته | دل در برش از نایبه چون نار کفیده | |||||
| هر ساعتش از غصه گلی تازه شکفته | وان غصه چو خارش همه در دیده خلیده | |||||