انوری (قصاید)/ای جهان را عدل تو آراسته

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای جهان را عدل تو آراسته)
'


 ای جهان را عدل تو آراستهباغ ملک از خنجرت پیراسته 
 حلقه‌ی شبرنگ زلف پرچمتروزها رخسار فتح آراسته 
 در دو دم بنشانده از باران تیرهرکجا گرد خلافی خاسته 
 خسروان نقش نگین خسروینام را جز نام تو ناخواسته 
 گنجها خواهان دستت زان شدندکز پی خواهنده دادی خواسته 
 در بلاد ملک تو با خاک پیرراستی باید ز خاک آراسته 
 ای به قدر و رای چرخ و آفتابباد ماه دولتت ناکاسته 
 زهی کارت از چرخ بالا گرفتهحدیثت ز چین تا به صنعا گرفته 
 رکاب ترا چرخ توسن بسودهعنان ترا بخت والا گرفته 
 به نامت هنر فال فرخنده جستهبه یادت خرد جام صهبا گرفته 
 زهی نعل شبدیز و لعل کلاهتز تحت‌الثری تا ثریا گرفته 
 به هنگام جود و به گاه سخاوتدل و همتت رسم دریا گرفته 
 ز لفظ خطیبان مدحت سرایتهمه عرصه‌ی عالم آوا گرفته 
 به یک حمله در خدمت شاه عالمهمه ملک جمشید و دارا گرفته 
 به فر و به اقبال سلطان عالمسر و افسر و ملک دنیا گرفته 
 زمان و زمین را بساط کلامتچو خورشید بالا و پهنا گرفته 
 سر تیغت از خون او داج دشمنز شنگرف و سیماب سیما گرفته 
 گه از خون دل رنگ یاقوت دادهگه از رنگ خون رنگ مینا گرفته 
 تویی سرفرازی که هست آفرینتز اقصای چین تا به بطحا گرفته 
 من مدح‌خوان را شب و روز نکبتدر انواع تیمار تنها گرفته 
 ز آمیزش عالم و طبع عالمدلم نفرت و طبع عنقا گرفته 
 شب محنت من ز امداد فکرتدرازی شبهای یلدا گرفته 
 مرا صنعت چرخ توسن شکستهمرا صولت دهر رعنا گرفته 
 گهم نکبت چرخ اخضر گرفتهگهم حلقه‌ی دام سودا گرفته 
 من از وحشت دل سوی حضرت توچو موسی ره طور سینا گرفته 
 ز خورشید رای تو و نور دستتهمه دهر نور تجلی گرفته 
 ز برهان جیب تو و معجزاتتسواد زمین دست بیضا گرفته 
 من اندر شکایات امروز و امشبدر عشوه‌ی شب ز فردا گرفته 
 سر دامن و آستین بلا راچو وامق سر زلف عذرا گرفته 
 ز بس دهشت‌جان و دل دست کل رارها کرده و پای اجزا گرفته 
 ز قرآن ربوده کمال فصاحتوز انجیل خط معما گرفته 
 در خدمتت اختیاری نماندهدر حضرتت جمع غوغا گرفته 
 همیشه که نامست از حسن یوسفجهانی حدیث زلیخا گرفته 
 بمان ای خداوند و مخدوم عالمکه هست از تو دین قدر والا گرفته