انوری (قصاید)/ای ترک می بیار که عیدست و بهمنست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای ترک می بیار که عیدست و بهمنست)
'


 ای ترک می بیار که عیدست و بهمنستغایب مشو نه نوبت بازی و برزنست 
 ایام خز و خرگه گرمست و زین سببخرگاه آسمان همه در خز ادکنست 
 خالی مدار خرمن آتش ز دود عودتا در چمن ز بیضه‌ی کافور خرمنست 
 آن عهد نیست آنکه ز الوان گل چمنگفتی که کارگاه حریر ملونست 
 سلطان دی به لشکر صرصر جهان بکندبینی که جور لشکر دی چون جهان کنست 
 در خفیه گرنه عزم خروجست باغ راچون آبگیرها همه پر تیغ و جوشنست 
 نفس نباتی ار به عزب‌خانه باز شدعیبش مکن که مادر بستان سترونست 
 باد صبا که فحل بنات نبات بودمردم گیاه شد که نه مردست و نه زنست 
 از جوش نشو دیگ نما تا فرو نشستاز دود تیره بر سر گیتی نهنبنست 
 در باغ برکه رقص تموج نمی‌کندبیچاره برکه را چه دل رقص کردنست 
 کز دست دی چو دشمن دستور مدتیستکز پای تا به سر همه دربند آهنست 
 صدری که دایم از پی تفویض کسب ملکخاک درش ملوک جهان را نشیمنست 
 آن پادشا نشان که ز تمکین کلک اوستهر پادشا که بر سر ملکی ممکنست 
 آن کز نهیب تف سموم سیاستشخون در عروق فتنه ز خشکی چوروینست 
 هر آیتی که آمده در شان کبریاستاندر میان ناصیه‌ی او مبینست 
 آن قبه قدر اوست که بر اوج سقف اوخورشید عنکبوت زوایاء روزنست 
 وان قلعه جاه اوست که گویی سپهر و مهردر منجنیق برجش سنگ فلاخنست 
 جبر رکاب امر و عنان نفاذ اوزان دام که در ریاضت گردون توسنست 
 خورشید سرفکنده و مه خویشتن شناسمریخ نرم گردن و کیوان فروتنست 
 آنجا که کر و فر شبیخون قهر اوستنصرت سلاح‌دار و نگهبان مکمنست 
 کلکش چه قایلست که صاحب‌قران نطقیعنی که نفس ناطقه در جنبش الکنست 
 صوت صریر معجزش از روی خاصیتدر قوت خیال چنان صورت افکنست 
 کاکنون مزاج جذر اصم در محاوراتده گوش و ده زبان چو بنفشه است و سوسنست 
 ای صاحبی که نظم جهان را بساط توچون آفتاب و روز جهان را معینست 
 در شرع ملک آیت فرمان تست و بسنصی که بی‌تکلف برهان مبرهنست 
 در نسبت ممالک جاه تو ملک کوننه کاخ و هفت مشعله و چار گلخنست 
 در آستین دهر چه غث و سمین نهاددست قضا که آن نه ترا گرد دامنست 
 از جوف چرخ پر نشود دست همتتسیمرغ همت تو نه چو مرغان ارزنست 
 آن ابر دست تست که خاشاک سیل اوتاریخ عهد آذر و نیسان و بهمنست 
 برداشت رسم موکب باران و کوس رعدوین مختصر نمونه کنون اشک و شیونست 
 تنگست بر تو سکنه‌ی گیتی ز کبریاتدر جنب کبریاء تو این خود چه مسکنست 
 وین طرفه‌تر که هست بر اعدات نیز تنگپس چاه یوسف است اگر چاه بیژنست 
 خود در جهان که با تو دو سر شد چو ریسمانکاکنون همه جهان نه برو چشم سوزنست 
 ترف عدو ترش نشود زانکه بخت اوگاویست نیک شیر ولیکن لگدزنست 
 دشمن گریزگاه فنا زان به دست کردکاینجا بدیده بود که با جانش دشمنست 
 صدرا مرا به قوت جاه تو خاطریستکاندر ازای فکرت او برق کودنست 
 وانجا که در معانی مدحت بکاومشگویی جهازخانه‌ی دریا و معدنست 
 گویند مردمان که بدش هست و نیک هستآری نه سنگ و چوب همه لعل و چندنست 
 در بوستان گفته‌ی من گرچه جای جایبا سرو و یاسمین مثلا سیر و راسنست 
 در حیز زمانه شتر گربها بسیستگیتی نه یک طبیعت و گردون نه یک فنست 
 با این همه چو بنگری از شیوهای شعراکنون به اتفاق بهین شیوه‌ی منست 
 باری مراست شعر من، از هر صفت که هستگر نامرتبست و گر نامدونست 
 کس دانم از اکابر گردن‌کشان نظمکورا صریح خون دو دیوان به گردنست 
 ناجلوه‌گاه عارض روزست و زلف شباین تیره گل که لازم این سبز گلشنست 
 دور زمانه لازم عهد تو باد ازآنکازتست روز هرکه در این عهد روشنست 
 وین آبگینه خانه‌ی گردون که روز و شباز شعلهای آتش الوان مزینست 
 بادا چراغ‌واره‌ی فراش جاه توتا هیچ در فتیله‌ی خورشید روغنست