انوری (قصاید)/ای به گوهر تا به آدم پادشاه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای به گوهر تا به آدم پادشاه)
'


 ای به گوهر تا به آدم پادشاهدر پناه اعتقادت ملک شاه 
 ستر میمونت حریم ایزدستکاندرو جز کبریا را نیست راه 
 از سیاست آسمان بندد تتقگرچه در اندیشه‌سازی بارگاه 
 ناوک عصمت بدوزد چشم روزگر کند در سایه‌ی چترت نگاه 
 پیش مهدت چاوشان بیرون کنندآفتاب و سایه را از شاهراه 
 بر امید آنکه از روی قبولرفعت چتر تو یابد جرم ماه 
 پوشد اندر عرصه‌گاه هر خسوفکسوتی چون کسوت چترت سیاه 
 آسمان سرگشته کی ماندی اگربا ثبات دولتت کردی پناه 
 گر وجود تو نبودی در حسابآفرینش نامدی الا تباه 
 گر کسی انکار این دعوی کندحق تعالی هست آگاه و گواه 
 قدر ملکت کی شناسد چرخ دونشکر جودت کی گذارد دهر داه 
 منصب احمد چه داند کنج غارقیمت یوسف چه داند قعر چاه 
 بوی اخلاقت بروم ار بگذرددر حجاب جاودان ماند گناه 
 نسبت از صدق تو دارد در هدیصبح صادق زان همی خیزد پگاه 
 گوهر افراسیاب از جاه توراند بر تقدیم آدم آب و جاه 
 خاک ترکستان ز بهر خدمتتبا گهر زاید همی مردم گیاه 
 خون کانها کینه‌ی دستت بریختمی‌چگویم کون شد بی‌دستگاه 
 از تعجب هر زمان گوید سخااینت دریا دست و کان دل پادشاه 
 ای ز عدل سرخ‌رویت تا ابدکهربا را روی زرد از هجر کاه 
 عدل تو نقش ستم چونان ببردکز جهان برخاست رسم دادخواه 
 تا که دارد خسرو سیارگاندر اقالیم فلک ز انجم سپاه 
 در سپاهت بر سر هر بنده‌ایاز شرف سیاره‌ای بادا کلاه 
 تارک گردونت اندر پایمالابلق ایامت اندر پایگاه 
 سایه‌ی سلطان که ظل ایزدستبر سر این سروری بیگاه و گاه 
 بخت روزافزون و حزمت شب‌روتجاودان دولت‌فزای و خصم کاه