انوری (قصاید)/ای به درگاه تو بر قصه‌رسان صاحب ری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای به درگاه تو بر قصه‌رسان صاحب ری)
'


 ای به درگاه تو بر قصه‌رسان صاحب ریره‌نشین سر کوی کرمت حاتم طی 
 اختران در هوس پایه‌ی اعلای سپهرسوی ایوان تو آورده به علیین پی 
 و آسمان در طلب واسطه‌ی عقد نجومروی در رای تو آورده که وی شاهد وی 
 فلک جاه ترا خارج عالم داخلقطب تدبیر تو را عروه‌ی تقدیر جدی 
 جاه تست ای ز جهان بیش جهانی که درووهم را پر ببرد حیرت و فکرت را پی 
 چه نبی چون تو کنی یاد پیمبر چه ابیباز اگر او کند این لطف چه جعفر چه نبی 
 صاحب و صدر جهانی و جهان زنده به تستعقل داند که به جان زنده بود قالب حی 
 ملک را رای تو معمور چنان می‌داردکه به تدبیر برون برد خرابی از می 
 صبح را رای تو گر پرده‌ی کتمان بدردنیز کس چهره‌ی خورشید نبیند بی خوی 
 نیل خواهد رخ خورشید مگر وقت زوالقصر میمون ترا ناقص از آن گردد فی 
 اندر آن معرکه گر حمله‌ی شبگیر قضاعالم عافیت از دست حوادث شد طی 
 چرخ می‌گفت که برکیست تلافی وجودهمتت دست ببر بر زد و گفتا که علی 
 خویشتن بر نظرت جلوه همی کرد جهانآسمان گفت که خود را چکنی رسواهی 
 التفات تو عنان چست از آن کرد که بوددر ازای نظرت نسیه و نقدش لاشی 
 به خلافت پدرت سر چو نیاورد فرودبه وزارت که کند رای ترا قانع کی 
 وحدت نوع تو بر شخص تو مقصور کندعقل صرفی که نظیرت ندهد مطلب ای 
 بر حواشی کمالات تو آید پیداگرچه در اصل کشیدند طراز بیدی 
 بر نکوخواه تو مشکل نشود وحی از خواببر بداندیش تو ظاهر نشود رشد از غی 
 قطره در چشم حسودت نشگفت ار بفسردزانکه غم در نفسش تعبیه دارد مه دی 
 دشمنت کرمک پیله است که بر خود همه سالکفن خود تند این را به دهان آن از قی 
 تا زبان زخمه بود چون به حدیث آید عودتا دهان نغمه بود چون به خروش آید نی 
 سرو وش در چمن باغ معالی می‌بالتا جهانی کمر امر تو بندند چو نی 
 در هر آن دل که ز اقبال تو درد حسدستداروی بازپسین باد برو یعنی کی