انوری (قصاید)/ای به استحقاق شاه شرق را قایم مقام

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(ای به استحقاق شاه شرق را قایم مقام)
'


 ای به استحقاق شاه شرق را قایم مقاموز قدیم‌الدهر شاهان پیشوای خاص و عام 
 قدر تو کیوان و او را مشتری در کوکبهرای تو خورشید و او را آسمان در اهتمام 
 فتنه‌ها از بخت بیدار تو در زندان خوابتیغها از عهده‌ی کلک تو در حبس نیام 
 کلک تو جذر اصم را بشنواند از صماخهرچه بر شاخ خواطر از سخن پخته است و خام 
 گوش گردون بر صریر کلک تو دانی ز چیستزانکه در ترتیب عالم کلک تست او را امام 
 راستی به با کف و کلک تو بیرون برده‌اندنام صاحب از کفاة و نام حاتم از کرام 
 ملک را حبل متین جز دامن جاهت نبودلاجرم تنبیهش افتاد و بدو کرد اعتصام 
 تا چه فعالی که چرخ مستبد هرگز نداددر یکی فرمان میان امر و نهیت التیام 
 رتبت تو بر تو مقصورست چون خورشید و نورچون تویی را از وزارت کی فزاید احترام 
 زاسمان قرآن تمام آمد هم از بدو نزولآنکه می‌گوید هم از تذهیب مصحف شد تمام 
 ای ترا در سلک بیعت هم ضعیف و هم قویوی ترا در داغ طاعت هم خواص و هم عوام 
 لطف تو از قهر تو پیدا چو آب اندر زجاجعفو تو در خشم تو پنهان چو مغز اندر عظام 
 مسندت گر جوهری قایم به ذات آمد رواستعقل ازین تسلیم هرگز باز پس ننهاد گام 
 ملک و ملت چون عرض شد باری اندر جنب اوزانکه هست این هردو را دایم بدین مسند قوام 
 بدر در اصل لغت ماه تمام آمد ولیکتو نه آن بدری بگویم تو کدامی او کدام 
 تو تمام با ثباتی باز بدر آسماناز دو نقصان در تحیر از خلف هم از امام 
 پایه‌ی قدر ترا از مه نشان می‌خواستمگفت او تن کی دهد با ما در این خلقان خیام 
 سبز خنگ آسمان در زیر زرین قدر تستزان ز ماهش نعل کردستند و از پروین ستام 
 دایه‌ی جود ترا گفتم کرا خواهی رضیعگفت باری آز را کو نیست امکان فطام 
 ابر را گفتم چه گویی در محیط دست اوگفت هان درمی‌کشی یا نه زبانت را به کام 
 گفتمش چون گفت هرگز دیده‌ای ای ساده‌دلفتوی از محض کرم مفتی ز ابنای لام 
 رعد را معنی دیگر نیست الا قهقههبرق چون در نسبت دستش نخندد بر غمام 
 تا چه کردستند بحر و کان به جای دست اواین چنین کو می‌کشد زین هر دو مسکین انتقام 
 صاحبا صدرا خداوندا چه خوانم در نداتکز علو پایه وصفت می‌نگنجد در کلام 
 می‌نیارم از ره فکرت رسیدن در تو وایچون توان بر آسمان آخر شدن از راه بام 
 خسرو صاحب‌قران طوطی که از انصاف توباز را تیهو هوا خواهست و شاهین را حمام 
 ملک او را هست رایت چون سکندر را خضرتیغ او را هست کلکت چون ملکشه را نظام 
 هرکجا با تیغ چونان شد چنین کلکی قرینچرخ در فرمان بری بالله اگر خاید لگام 
 هرکجا تیغی چنان کلک چنین را شد معینفتنه‌جو در خوابگه حقا اگر سازد مقام 
 تیغ او کلک ترا هر ساعتی گوید ببینکار من کشور گشادن کار تو دادن نظام 
 آن حشم کز اختیار آسمان بیرون شدندداده‌اند اکنون به دست اختیار تو زمام 
 وان کسان کابنای شاهانشان غلامی کرده‌اندگشته‌اند اکنون به سمع و طاعتت یکسر غلام 
 آنکه زر شد در مسام کان ز بیم او عرقمی‌رود رازش کنون پیشت عرق‌وار از مسام 
 وانکه نشنیدی پیام آیتی در شان عدلمی‌برد اکنون ز عدلت سوی مظلومان پیام 
 تا نه بس گر تو بوی در خدمت این پادشاهمن همی بینم که زاید توامان جاهت مدام 
 سکه را لب گشته از شادی نامش خنده‌ناکخطبه را رخ گشته از تاثیر ذکرش لعل‌فام 
 ملک را رای تو گر افزون کند نشگفت ازآنکصید کم ناید چو مستظهر بود از دانه دام 
 عالمی معمور خواهد شد ز عدل تو چنانکعون تو بیرون نهد رخت خرابی از مدام 
 صاحبا من بنده را بی‌خدمت میمون توهیچ شب حامل نشد الا به صبحی همچو شام 
 گرچه انعام تو عام آمد ادای شکر آنخاصه اندر ذمت من بنده دارد حکم وام 
 زانکه بر من همچو روزی دایم و بی‌سابقه استخرد باشد این چنین انعام وانگه بر دوام 
 گرچه سوسن ده‌زبان گردم چو بلبل صد لغتهم نیارم کرد تا باشم به شکر آن قیام 
 از فلک با این همه گرد در همایون خدمتتمدتی باشم طبیعی چون دگر یاران به کام 
 گرنه از آب سخن پیدا کنم سحر حلالدر مدیحت بر تنم باد جهان بادا حرام 
 ای حروف آفرینش را کمال تو الفوانگهش از لاجورد سرمدی بر چهره لام 
 ای از آن برتر که در طی زبان آید ثناتهرچه مدحست اندرین مصراع گفتم والسلام 
 تا نباشد چاره هرگز بعد را از اتصالتا نباشد چاره هرگز جسم را از انقسام 
 منقسم خاطر مبادی هرگز از گردون دونمتصل اقبال بادی دایم از اجرام رام 
 از بهشتت باد ساقی وز رحیقت باد میاز سپهرت باد مجلس وز هلالت باد جام 
 از اقالیم نفاذ تو توقف را خروجدر گلستان بقای تو تباهی را ز کام 
 از وجودت جاودان سعد علو پاینده ذاتیعنی از هستیت مسعود و علی پاینده نام