انوری (قصاید)/اگر در حیز گیتی کمالست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(اگر در حیز گیتی کمالست)
'


 اگر در حیز گیتی کمالستز آثار کمال‌الدین خالست 
 جهان محمدت محمود صدریکه بر مسند جهانی از رجالست 
 کمالی یافت عالم زو که با اوجز اندر بحر و کان نقصان محالست 
 ز بیم بخشش متواریانندکه دایم با تو از ایشان وصالست 
 یکی در حقه‌ی قعر بحارستیکی در صره‌ی جوف جبالست 
 به عهد او که دادیم باد عهدشکمینه ثروت آمال مالست 
 طمع کی گربه در انبان فروشدکه بخل امروز با سگ در جوالست 
 چنان رسم سال از دهر برداشتکه پنداری زبان حرص لالست 
 سال ار می‌کند او می‌کند بسسالی کان هم از بهر سالست 
 نخوانم کلک او را نال از این پسکه دریای نوالست آن نه نالست 
 مثال چرخ و خاک بارگاهشحدیث تشنه و آب زلالست 
 چو گردونست قدرش نه که آنجانهایات جنوبست و شمالست 
 بحمدالله نه زان جنس است قدرشکه در ذاتش نهایت را مجالست 
 چو خورشید است رایش نه که او راخللهای کسوفست و وبالست 
 معاذالله نه زان نوعست رایشکه او را در اثر تغییر حالست 
 خداوندا بگو لبیک هرچندکه بر خلقان خداوندی وبالست 
 تو آنی کز پی فرمان جزمتمیان چرخ را جوزا دوالست 
 کرشمه‌ی همت تست آنکه دایمز گیتی التفاتش را ملالست 
 من ار گویم ثنا ورنه تو دانیصبا را کمترین داعی نهالست 
 ز نیکو گفت حالش بی‌نیاز استکسی را کاسمان نیکو سگالست 
 علو سده‌ی مدح تو آن نیستکه با آن فکرتی را پر و بالست 
 کسی چون در سخن گنجد که مدحشنه در اندازه‌ی وهم و خیالست 
 خود ادراک تو بر خاطر حرامستگرفتم شعر من سحر حلالست 
 کمالت چون تن‌اندر نطق ندهدچه جای حرف و صوت و قیل و قالست 
 ترا گردون سفال آید ز رتبتاگر چند اندر اقصای کمالست 
 مرا از طبع سنگین آنچه زایدصدای اصطکاک آن سفالست 
 پس آن بهتر که خاموشی گزینمکه اینجا از من این خیر الخصالست 
 الا تا سال و مه را در گذشتنبد اختر در قیاس نیک فالست 
 بداختر خصم و نیکوفال بادیهمی تاکون دور ماه و سالست 
 هلالی را که بر گردون نسبتز تو امید صد جاه و جلالست 
 ز دوران در تزاید باد نورشالا تا بر فلک بدر و هلالست