انوری (قصاید)/اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتاد)
'


 اکنون که ماه روزه به نقصان در اوفتادآه از حجاب حجره‌ی دل بر در اوفتاد 
 هجران ماه روزه پیام وصال داداینک نهیب او به جهان اندر اوفتاد 
 گوید به چند روز دگر طبع نفس رادیدی که رسم توبه ز عالم بر اوفتاد 
 آن شد که از تقرب مصحف به اختیاراز دست پایمرد طرب ساغر اوفتاد 
 آن مرغ را که بال و پر از شوق توبه بودهم بال ریخت از خلل و هم پر اوفتاد 
 عشق و سرور و لهو مرا در نهاد رستسودای جام و باده مرا در سر اوفتاد 
 آن‌کس که از دو کون به یکباره دل بشستاو را دو چشم بر دو رخ دلبر اوفتاد 
 فرمانده‌ی زمین و زمان مجد دین که مجدبا طینت مطهر او در خور اوفتاد 
 آن ملجا ملوک و سلاطین که شخص رااز کارها عبادت او خوشتر اوفتاد 
 بر وسعت ممالک جاهش گواه شدصیتی که در زمانه ز خشک و تر اوفتاد 
 چون کین او ز مرکز علوی سفر نموداز بیم لرزه بر فلک و اختر اوفتاد 
 در باختر سیاست او چون کمان کشیدتیرش سپر سپر شد ودر خاور اوفتاد 
 ای صاحبی که صورت جان عدوی ملکاز قهر تو در آینه‌ی خنجر اوفتاد 
 دریا دلی و غرقه‌ی دریای نیستیاز اعتماد جود تو بر معبر اوفتاد 
 جایی که عرضه کرد جهان بر و داد ملکافسار در مقابله‌ی افسر اوفتاد 
 روزی که عنف و خشم شد از یاد چرخ راآتش ز کارزار تو در چنبر اوفتاد 
 مرگ از برای دادن دارو طبیب شدبیمار هیبت تو چو بر بستر اوفتاد 
 در موضعی که جود تو پرواز کرد زوددر پیش ز ایران تو زر بر زر اوفتاد 
 در درج گوشها به نظاره عقود رااز لفظ تو نظر همه بر گوهر اوفتاد 
 دریای انتقام تو آنجا که موج زداز کشتی حیات و بقا لنگر اوفتاد 
 قصد جبین ماه و رخ آفتاب کردحرفی که از مدیح تو بر دفتر اوفتاد 
 از یک صریر کلک تو در نوبت نبرداز صد هزار سر به فزع مغفر اوفتاد 
 اقبال تو به چشم رضا روی ملک دیدخورشید بر سرادق نیلوفر اوفتاد 
 پیغام تو به فکر درافکند اضطراباز مرتضی نه زلزله در خیبر اوفتاد 
 از نسل آدم آنکه یقین بود مهر اوبر خدمت تو در شکم مادر اوفتاد 
 از شاخ خدمت تو که طوبی است بیخ اوهر میوه‌ای به خاصیت دیگر اوفتاد 
 الحق محال نیست که بنده چو دیگراناز عشق خدمت تو بدین کشور اوفتاد 
 او را که شکرها ز شکرریز شعرهاستزهری به دست واقعه در شکر اوفتاد 
 از حضرتی حشر به درش حاضر آمدندنادیده مرگ در فزع محشر اوفتاد 
 تیمارش از تعرض هر بی‌خبر فزوددستارش از عقیله‌ی مه معجر اوفتاد 
 بشنو که در عذاب چگونه رسید صبربنگر که در خلاب چگونه خر اوفتاد 
 با منکران عقل در این خطه کار اوداند همی خدای که بس منکر اوفتاد 
 کافور در غذاش به افطار هر شبیاز جور این دو سنگدل کافر اوفتاد 
 از بس که بار داوری این و آن کشیداو را سخن به حضرت این داور اوفتاد 
 تا آگه است عقل که از خامه‌ی قضانقش وجود قابل نفع و ضر اوفتاد 
 بادا همیشه طالب آزرم تو سپهرگرچه ازو عدوی تو در آذر اوفتاد