انوری (قصاید)/از محاق قضا برون شد ماه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(از محاق قضا برون شد ماه)
'


 از محاق قضا برون شد ماهوز عرای خطر برون شد شاه 
 باز فراش عافیت طی کردبستری غم‌فزای و شادی‌کاه 
 باز برداشت وهن ملت و ملکباز بفزود قدر مسند و گاه 
 زینت ملک پادشاه جهانزین دین خدای عبدالله 
 آنکه از دامن جلالت اوستدست تاثیر آسمان کوتاه 
 وانکه در طول و عرض همت اوسترای سلطان اختران گمراه 
 پیش پاسش قضا گشاده کمرپیش قدرش قدر نهاده کلاه 
 باز بی حرز دولتش تیهوشیر بی‌طوق طاعتش روباه 
 وانکه از چتر دولتش آموختعکس مهتاب شکل خرمن ماه 
 عزمش از سر اختران منهیحزمش از راز روزگار آگاه 
 آنکه از رای روشنش بگزاردنور خورشید وام سایه‌ی چاه 
 عرصه‌ی همتش چو گنبد چرخیک جهان خیمه دارد و خرگاه 
 ای ز رسم تو پر سمر اقوالوی ز شکر تو پر شکر افواه 
 آسمانت زمین طارم قدروافتابت نگین خاتم جاه 
 زین سپس در حمایت جاهتطاعت کهربا ندارد کاه 
 حرمی شد حمایت تو چنانکباشد از آفتاب و سایه پناه 
 ملک را ز آفتاب رای تو هستابدالدهر بامداد پگاه 
 جز به درگاه عالی تو فلکننبشته است عبده و فداه 
 جز به عین رضا نخواهد کرددیده‌ی روزگار در تو نگاه 
 شد مطیع ترا زمانه مطیعشد سپاه ترا ستاره سپاه 
 هست بر وقف‌نامه‌ی شرفتنه سپهر و چهار طبع گواه 
 خشم و خصم تو آتشست و حشیشمهر و کین تو طاعتست و گناه 
 بر دماند ز شعله‌ی آتشفتح باب کف تو مهر گیاه 
 کرده‌ای از دراز دستی جوداز جهان دست خواستن کوتاه 
 در هنر خود چنین تواند بودبشری لا اله الا الله 
 ای به تو زنده سنت پاداشوی ز تو تازه رسم باد افراه 
 بنده زین سقطه‌ی چو آتش تیزبر سر آتش است بی‌گه و گاه 
 حاش لله چو روز سقطه‌ی توشب گیتی نزاد روز سیاه 
 شکر ایزد که باز روشن شدبه تو صدر وزیر و حضرت شاه 
 نشد از سقطه قربتت ساقطبلکه بفزود بر یکی پنجاه 
 تا کند اختلاف جنبش چرخنقش بی‌رنگ روزگار تباه 
 هرکه نبود به روزگار تو شادروزگارش مباد نیکی خواه 
 امر و نهیت روان چو حکم قضابر نشابور و مرو و بلخ و هراه