انوری (قصاید)/آمد به سلامت بر من ترک من از راه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(آمد به سلامت بر من ترک من از راه)
'


 آمد به سلامت بر من ترک من از راهپرداخته از جنگ و برآسوده ز بدخواه 
 چون سرو سهی قامت و شایسته‌تر از سروچون ماه دو هفته رخ و بایسته‌تر از ماه 
 سروست اگر گوی زند سرو به میدانماهست اگر چنگ زند ماه به خرگاه 
 تا وقت سحرگه من و او در شب دوشینبی‌مشغله و بی‌غلبه یک دل و یکتاه 
 در صحبت او به که بوی در شب و شبگیربا صورت او به که خوری می گه و بیگاه 
 من باده همی خوردم و او چنگ همی زدمن شعر همی خواندم او ساخت همی راه 
 تا روز همی گفت که چون بود به یک روزفتح ملک عادل ابوالفتح ملکشاه 
 قیصرش همی باج فرستد به خزینهفغفور همی حمل فرستدش به درگاه 
 ابناء زمین را بجز او نیست خداوندشاهان جهان را بجز او نیست شهشناه 
 از طاعت او هست همه مرتبت و قدروز طلعت او هست همه منفعت و گاه 
 راجع نشود مهر درخشان شده بر چرخنقصان نکند نقره‌ی صافی شده در گاه 
 آن‌کس که همی کرد به گیتی طلب ملکوامد به مصاف اندر چون شیر دژ آگاه 
 آگاه شد از پایگه خویش ولیکندر بند شهنشاه بد آنگه که شد آگاه 
 برده ز سرش افسر و برهم زده لشکربرکنده سراپرده و غارت شده بنگاه 
 با پنج پسر بسته مر او را و سپاهشچون کوه به جنگ آمده و پس شده چون کاه 
 پیش همه‌شان محنت و نزد همه‌شان عمجفت همه‌شان حسرت و گفت همه‌شان آه 
 چون کرد طمع در ملکی ملکت و تختشهمدید ز بند آهن وهم دید ز تن چاه 
 بیگانه نکوخواه به از خویش بداندیشزین روی سخن کرد همی باید کوتاه 
 ای چون پدر و جد، تو سپهدار و جهانگیروی چون پدر و جد، تو ولی‌دار و عدو کاه 
 چندان که عدو بود ببستی به یکی روزچندان که جهانیست گشادی به یکی ماه 
 تا باز شکاری نشود صید شکاریتا شیر دلاور نشود سخره‌ی روباه 
 در بند تو زینگونه بماناد بداندیشاز بند بداندیش تو آزاد نکوخواه 
 تو پشت ملوک عجم و پشت تو ایزدتو یار خداوند حق و یار تو الله