انوری (قصاید)/آفرین باد بر چو تو مخدوم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(آفرین باد بر چو تو مخدوم)
'


 آفرین باد بر چو تو مخدومای نکوسیرت خجسته رسوم 
 ای بصورت فرود دور فلکوی بمعنی ورای سیر نجوم 
 دخل مدح تو از خواص و عوامخرج جود تو بر خصوص و عموم 
 خلق نادیده در جبلت توهیچ سیرت که آن بود مذموم 
 راست استاد کار آن دیوانکه دهند آفتاب را مرسوم 
 همتت پشت دست زدکان رازر شد از مهر خاتمت مختوم 
 گر نبودی ز عشق نقش نگینتز انگبین کی کناره کردی موم 
 تا قدم در وجود ننهادیمعنی مکرمت نشد مفهوم 
 ای عجب لا اله الا اللهاین چه خاصیت است و این چه قدوم 
 پاک برداشتی به قوت جوداز جهان رسم روزی مقسوم 
 دست فرسود جود تو شده گیرحشو گردون دون و عالم لوم 
 پیش دست و دلت چهل سالستکابر و دریا معاتب‌اند و ملوم 
 تو شناسی دقیقهای سخاذوق داند لطیفهای طعوم 
 بخششت گاه نیستی پیشی استصفر پیشی دهد بلی به رقوم 
 ای سپهرت ز بندگان مطیعوی جهانت ز خادمان خدوم 
 گر حسودت بسی است باکی نیستحمله‌ی باز بین و حیله‌ی بوم 
 خصم را در ازاء قدرت توشک مکن حرفها بود موهوم 
 لیک چونان که دفع بوی پیازدر موازات قهر باد سموم 
 آمدم با حدیث خویش و مبادکز هزارت یکی شود معلوم 
 به خدایی که قایمست به ذاتنه چو ما بلکه قایمی قیوم 
 که مرا در فراق خدمت توجان ز غم مظلم است و تن مظلوم 
 باز مرحوم روزگار شدمتا که از خدمتت شدم محروم 
 هرکه محروم شد ز خدمت توروزگارش چنین کند مرحوم 
 ظلم کردم ز جهل بر تن خویشپدرم هم جهول بود و ظلوم 
 ای دریغا که جز سخن بنماندزان همه کارها یکی منظوم 
 هین که معلومم از جهان جانیستوان چو معلوم صوفیان شده شوم 
 باز خر زین غمم چه می‌گویمحاش للسامعین چه غم که غموم 
 گرچه در فوج بندگانت نیمجز بدین بندگی نیم موسوم 
 فرق این است کز خراسانمباری از هند بودمی وز روم 
 تا بود در قرینه پشتاپشتبا قضای فلک قضای سدوم 
 جانت باد از قضای بد محفوظمجلست از قرین بد معصوم 
 گل عز تو بر درخت بقاروز و شب تازه و فنا مزکوم 
 شاخ عمر تو در بهار وجودسال و مه سبز و مهرگان معدوم