انوری (قصاید)/آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (قصاید)  از انوری
(آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یار)
'


 آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یارهست باد سرد من بر خاک از آن کافور بار 
 آب و آتش دارم از هجران او در چشم و دلاز دل چون بادم از دوران گردون خاکسار 
 آب چشمم ز آتش دل نزهت جان می‌بردهمچو باد تند کاه از روی خاک اندر قفار 
 گر ز آب وصل او این آتش دل کم کنممن چو باد از خاک کوی او شوم عنبر عذار 
 تا در آب چشمم و در آتش دل از فراقهمچو بادم من ز خاکی و دویی روزگار 
 زآب چشم و زآتش دل گر بخواهم در جهانباد را پنهان کنم در خاک من همچون شرار 
 آب چشمم زآتش هجران چنان رنگین شدستکز رخ باد بهاری خاک کوه لاله‌زار 
 آب چشم و آتش دل را ندارم هیچ دفعجز نسیم باد مدح و خاک پای شهریار 
 خسروی کز آب لطف و آتش شمشیر اوباد بی‌مقدار گشت از دشمن چون خاک خوار 
 سنجر آن کز آب و آتش گرد و گل پیدا کندمهر و کین او چو باد و خاک از تیر بهار 
 آنکه آب و آتش انگیزند تیغ و تیر اواز دل باد هوا و خاک میدان روز کار 
 پادشاهی کاب و آتش صولتش را چاکرندباد را از خاک سم مرکبش هست افتخار 
 گر رسد بر آب دریا آتش شمشیر اوهمچو باد از خاک دریاها برآرد او دمار 
 آب گردد همچو آتش در دهان آن کسیکو ندارد همچو باد از خاک درگاهش مدار 
 آب اگر بر آتش آید از نهیب عدل اوبی‌گمان گردند همچون باد و خاک آموزگار 
 هست اندر دست آب و گوش آتش در جهانباد تاثیرش سوار و خاک عدلش گوشوار 
 کی شدندی آب و آتش در جهان هریک پدیدگر نگشتی باد اقبالش درین خاک آشکار 
 از وجود جود و آب و آتش اقبال اوستباد را پاکیزگی و خاک را پر در کنار 
 ای خداوندی کز آب و آتش جود و سخاتهمچو باد و خاک مشهورند اندر هر دیار 
 تا بیابد آب روی از آتش اقبال توباد دولت بر یمین و خاک نصرت بر یسار 
 انوری از آب مهر و آتش مدحت کنددرج در نظم را چون باد بر خاکت نثار 
 تا نباشد آب و آتش نیکخواه یکدگرتا بود از باد و خاک اندر جهان گرد و غبار 
 همچو آب و آتشت خواهم بقای سرمدیتا چو باد از پیکر هر خاک گشته کامکار