انوری (غزلیات)/من آن نیم که مرا بی‌تو جان تواند بود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (غزلیات)  از انوری
(من آن نیم که مرا بی‌تو جان تواند بود)
'


 من آن نیم که مرا بی‌تو جان تواند بوددل زمانه و برگ جهان تواند بود 
 نهان شد از من بیچاره راز محنت توقضای بد ز همه کس نهان تواند برد 
 خوش آنکه گویی چونی همی توانی نهدر این چنین سر و توشم توان تواند بود 
 اگر ز حال منت نیست هیچ‌گونه خبرکه حال من ز غمت بر چه‌سان تواند بود 
 چرا اگر به همه عمر ناله‌ای شنویبه طعنه گویی کار فلان تواند بود 
 جفا مکن چه کنی بس که در ممالک حسنبرات عهد و وفا ناروان تواند بود 
 در این زمانه هر آوازه کز وفا فکنندهمه صدای خم آسمان تواند بود 
 اگر ز عهد و وفا هیچ ممکنست نشاندر این جهان چو نیابی در آن تواند بود