انوری (غزلیات)/عشق تو قضای آسمانست
ظاهر
| عشق تو قضای آسمانست | وصل تو بقای جاودانست | |||||
| آسیب غم تو در زمانه | دور از تو بلای ناگهانست | |||||
| دستم نرسد همی به شادی | تا پای غم تو در میانست | |||||
| در زاویهای چین زلفت | صد خردهی عشق در میانست | |||||
| این قاعده گر چنین بماند | بنیاد خرابی جهانست | |||||
| با حسن تو در نوالهی چرخ | رخسارهی ماه استخوانست | |||||
| وز عافیتی چنین مروح | در عشق تو عمر بس گرانست | |||||
| با آنکه نشان نمیتوان داد | کز وصل تو در جهان نشانست | |||||
| دل در غم انتظار خون شد | بیچاره هنوز در گمانست | |||||
| گفتم که به تحفه پیش وعدهاش | جان مینهم ار سخن در آنست | |||||
| دل گفت که بر در قبولش | هرچه آن نرود به دست جانست | |||||
| بازار سپید کاری تو | اکنون به روایی آنچنانست | |||||
| کانجا سر سبز بیزر سرخ | چون سیم سیاه ناروانست | |||||
| زر بایدت انوری وگر نیست | غم خور که همیشه رایگانست | |||||
| بیمایه همی طلب کنی سود | زان گاهی سود و گه زیانست | |||||