انوری (غزلیات)/عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (غزلیات)  از انوری
(عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد)
'


 عجب عجب که ترا یاد دوستان آمددرآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد 
 مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیشمکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد 
 چه می‌کنی به چه مشغولی و چه می‌طلبیچه گفتمت چه شنیدی چه در گمان آمد 
 مزن مزن پس از این در دل آتشم که ز توبیا بیا که بدین خسته دل غمان آمد 
 چنان که بود گمان رهی به بدعهدیبه عاقبت همه عهد تو همچنان آمد 
 کرانه کردی از من تو خود ندانستیکه دل ز عشق تو یکباره در میان آمد 
 مکن تکبر و بهر خدای راست بگویکه تا حدیث منت هیچ بر زبان آمد