انوری (غزلیات)/ره فراکار خود نمی‌دانم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (غزلیات)  از انوری
(ره فراکار خود نمی‌دانم)
'


 ره فراکار خود نمی‌دانمغم من نیستت به غم زانم 
 عاشقم بر تو و همی دانیفارغی از من و همی دانم 
 نکنی جز جفا که نشکیبینکنم جز وفا که نتوانم 
 کافری می‌کنی در این معنیکافرم گر کنون مسلمانم 
 گفتیم تا به بوسه فرمانستگفتمت تا به جان به فرمانم 
 گرچه برخاستی تو از سر اینمن همه عمر بر سر آنم 
 کی به جان برکشم ز تو دندانچون ز جان خوشتری به دندانم 
 مهر مهر تو بر نگین دلستتاج عهد تو بر سر جانم 
 با چنین ملک در ولایت عشقانوری نیستم سلیمانم