انوری (غزلیات)/رخت مه را رخ و فرزین نهادست
ظاهر
| رخت مه را رخ و فرزین نهادست | لبت بیجاده را صد ضربه دادست | |||||
| چو رویت کی بود آن مه که هر مه | سه روز از مرکب خوبی پیادست | |||||
| کجا دیدست بیجاده چنان خال | که فرزین بند نعلت را پیادست | |||||
| ز مادر تا تو زادی کس ندیدست | که یک مادر مه و خورشید زادست | |||||
| از این سنگین دلی با انوری بس | که بیتو سنگها بر دل نهادست | |||||