انوری (غزلیات)/دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی
ظاهر
| دیدی که پای از خط فرمان برون نهادی | دیدی که دست جور و جفا باز برگشادی | |||||
| بردم ز پای بازی تو دست برد عمری | بازم به دست بازی تو دست برنهادی | |||||
| بر کار من نهی به جفا پای هر زمانی | کارم ز دست رفت بدین کار چون فتادی | |||||
| در خون و خاک پیش تو میگردم وز شوخی | در چشمت آب نیست ندانم که بر چه بادی | |||||
| شاد آن زمان شوی که مرا در غمی ببینی | غم طبع شد مرا چو به غم خوردنم تو شادی | |||||
| گویی از این پست به همه رنج یار باشم | نه رنجهات میرسد احسنت شاد بادی | |||||
| در طالعم ز کس چو وفا نیست از تو ماند | از مادر زمانه به هر طالعی که زادی | |||||
| عشقت به کار بردم و بردم چنانک بردم | عمری به باد دادی ودادی چنانک دادی | |||||
| ای انوریت گشته فراموش یاد بادت | کو را هنوز در همه اندیشها به یادی | |||||