انوری (غزلیات)/دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (غزلیات)  از انوری
(دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسد)
'


 دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسدصبرم رسید و هجر به پایان نمی‌رسد 
 در ظلمت نیاز بجهد سکندریخضر طرب به چشمه‌ی حیوان نمی‌رسد 
 برخوان از آنکه طعمه‌ی جانست هیچ تنآنجا به پای عقل بجز جان نمی‌رسد 
 جان داده‌ام مگر که به جانان خود رسمجانم برون شدست و به جانان نمی‌رسد 
 خوانی که خواجه‌ی خرد از بهر جان نهادمهمان عقل بر سر آن خوان نمی‌رسد 
 گفتم به میزبان که مرا زله‌ای فرستگفتا هنوز نقل به دربان نمی‌رسد 
 فتراک این سوار به تو کی رسد که خودگردش هنوز بر سر سلطان نمی‌رسد 
 طوفان رسید در غمت و انوری هنوزقسمت سرای نوح به طوفان نمی‌رسد