انوری (غزلیات)/ترا کز نیکوان یاری نباشد
ظاهر
| ترا کز نیکوان یاری نباشد | مرا نزد تو مقداری نباشد | |||||
| نباشد دولت وصلت کسی را | وگر باشد مرا باری نباشد | |||||
| ترا گر کار من دامن نگیرد | ز بخت من عجب کاری نباشد | |||||
| گلی نشکفت باری این زمانم | اگر در زیر این خاری نباشد | |||||
| مرا کاندر کیایی خود دلی نیست | ترا بر دل از آن باری نباشد | |||||
| به بازاری که جان را نرخ خاکست | دلی را روز بازاری نباشد | |||||
| دل ایمن دار و بردار انوری را | کزو بهتر وفاداری نباشد | |||||
| گر از پیوند او فخریت نبود | چنین دانم که هم عاری نباشد | |||||
| گران آنکس برآید بر تو کو را | چو مجدالدین خریداری نباشد | |||||