انوری (غزلیات)/تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد
ظاهر
| تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد | جز با غم هجر تو دلم کار ندارد | |||||
| بیرونقی کار من اندر غم عشقت | کاریست که جز هجر تو بر بار ندارد | |||||
| دارد سر خون ریختنم هجر تو دانی | هجر تو چنین کار به بیگار ندارد | |||||
| گویی که ندارد به تو قصدی تو چه دانی | این هست غم هجر تو نهمار ندارد | |||||
| با هجر تو گفتم که چه خیزد ز کسی کو | از گلبن ایام نه گل خار ندارد | |||||
| گفتی که چو دل جان بده انکار نداری | جانا تو نگوییش که انکار ندارد | |||||
| چون میننیوشد سخن انوری آخر | یک ره تو بگو گفت ترا خوار ندارد | |||||