انوری (غزلیات)/بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' انوری (غزلیات)  از انوری
(بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم)
'


 بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانمزمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم 
 ز حال دل که معلومست که هم این بود و هم آن شدبگویم شمه‌ای با تو ترا معلوم گردانم 
 به دندان مزد جان خواهی که آیی یک زمان با منگواه آری روا باشد حریف آب دندانم 
 مرا گویی چه داری تو که پیش من کشی آنراچه دارم هرچه دارم من نشاید آن ترا دانم 
 یکی دریای خون دانم که آنرا دیده می‌گویمیکی وادی غم دانم که آنرا دل همی خوانم