انوری (غزلیات)/ای شده از رخ تو تاب قمر
ظاهر
| ای شده از رخ تو تاب قمر | وی شده از لب تو آب شکر | |||||
| از رخ و زلف خویش در عالم | فتنهای در فکندی ای دلبر | |||||
| چهره پنهان مکن که در خوبی | چون تو صاحب جمال نیست دگر | |||||
| عاشقان ترا بدین اومید | تا ببینندت ای پری پیکر | |||||
| در هوای تو ماندهاند به درد | چهره پر خون و سینه پر اخگر | |||||
| نیست چون انوری یکی عاشق | با لب خشک و با دو دیدهی تر | |||||