انوری (غزلیات)/از وصل تو آتش جگر خیزد
ظاهر
| از وصل تو آتش جگر خیزد | وز هجر تو نالهی سحر خیزد | |||||
| سرگشتهی عالم هوای تو | هر روز ز عالم دگر خیزد | |||||
| دیوانهی زلف و خستهی چشمت | هر فردایی ز دی بتر خیزد | |||||
| گویی به هلاک جانت برخیزم | برخاسته گیر از این چه برخیزد | |||||
| هنگام قیام خاکپایت را | خورشید فلک به فرق سر خیزد | |||||
| مه چون سگ پاسبانت ار خواهی | هر لحظه ز آستان در خیزد | |||||
| ما را ز دهان تنگ شیرینت | زان چه که به تنگها شکر خیزد | |||||
| کانجا سخن زر به خروارست | وانجا سخنت ازین چه برخیزد | |||||
| روی چو زرست انوری را بس | وز کیسهی او زر این قدر خیزد | |||||