امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/گوینده چنین فگند بنیاد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 گوینده چنین فگند بنیادکان لحظه کزان غریب ناشاد   معشوق عزیز، روی بنهفتآن کشته به خواب بی خودی خفت   از زندگیش نبود اساسیتا از شب تیره رفت پاسی   چون باز آمد رمیده را هوشافتاد، درونه، باز در جوش   آن سایه‌ی آفتاب گشتهرو شسته به خون آب گشته   می‌کند، به صد شکنجه، جانیمی‌زد، به هزار غم فغانی   نی مرده نه زنده بود تا روزچون نم زده مشعلی گه‌ی سوز   چون، مرغ سحر، شد ارغنوان سازاز موذن کو، برآمد آواز   آن خانه فروش کیسه پردازآمد قدری به خویشتن باز   افتان خیزان ز جای برخاستبگشاد دو دیده در چپ و راست   زان زخم که در جگر رسیدشخون از ره دیده میدویدش   لختی چو ز بی‌دلی فغان کردآهنگ نشید عاشقان کرد   از ناوک سینه سنگ میسفتوین زمزمه‌ی فراق می‌گفت: