امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/گوینده‌ی این کهن فسانه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 گوینده‌ی این کهن فسانهزان شعله چنین کشد زبانه   کان شمع نهان گداز شب خیزپروانه صفت بر آتش تیز   کبکی که شکسته بال باشدشاهین زندش چه حال باشد   چون غم زده را در ان تحیراز خوردن غم درونه شد پر   بس کانده سینه شد فزونشاز دل به دهن رسید خونش   تیمار دلش، به جان نگنجیدجان خود چه، که در جهان نگنجید   شد در پی آنکه دل بکاودوز غم قدری برون تراود   کاغذ طلبید و خامه برداشتترتیب سواد نامه برداشت   سودای جگر به نامه می‌ریختخونابه ز نوک خامه می‌ریخت   کاغذ چو تمام شد، نوردشاز خون دو دیده مهر کردش   وانگه طلبید قاصدی چستکز باد به تک حریف می‌جست   دادش که: ببر بران خرابشباز آور به من رسان جوابش   قاصد شد و آن صحیفه را بردوانجا که سپرد دنیست، بسپرد   مجنون، که بدید نامه‌ی دوستمی‌خواست برون فتادن از پوست   دید از قلم جراحت انگیزدر دوده سرشته آتش تیز