امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/گوینده‌ی این حدیث زیبا

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 گوینده‌ی این حدیث زیبازین گونه نگاشت روی دیبا:   کان زهره‌ی شب نشین بی‌خوابچون در غم دوست ماند بی‌تاب   چون غم زدگان به درد می‌بودبا ناله و آه سرد می‌بود   هر گریه که کرد موج خون ریختهر دم که زد آتشی برون ریخت   با سایه ، غم دراز می‌گفتدر پیش خیال راز می‌گفت   هر چوب ز حجرهای دردشزر چوبه شده زرنگ زردش   بی وسمه، کمان ابروانشبی سرمه، دو نرگس روانش   خالی شده از جلا جمالشمعزول شده ز جلوه خالش   گشته خم طره‌ی چو شمشاداز زخم زبان شانه آزاد   بی خویش ز گفت و گوی خویشانوز طعنه چو زلف خود پریشان   غم، گر چه بگفت دردناکستدر سینه گره زنی هلاکست   دل دوختن غم ار چه خونستلب دوختن آفت درونست   گردد چو تنور بسته سرگرمپولاد درشت را کند نرم   دشنه، به جگر فرو توان خوردسختست، فرود خوردن درد   مرده است که بی خروش باشدنشتر خورد و خموش باشد   آن خم، که درون بود زلالشبیرون گذرد نم از سفالش   آن کبک قفص چو آمدی تنگکردی به طواف وادی آهنگ   بر پشت جمازه‌ی سبک خیزاز حجره‌ی غم برون شدی تیز   با چند پری‌وش بهشتیراندی به سراب دشت کشتی   گفتی غمی از شکسته حالیکردی به سخن درونه خالی   با سبزه ز دوست راز گفتیبا سرو غم دراز گفتی   شب چون سوی خانه باز گشتیبازش غم دل دراز گشتی   چون شمع ز غم فسرده می‌بودشب سوخته روز مرده می‌بود   روزی ز غم اندرون زبونیتنگ آمد از انده درونی   از کنج سرای آتش اندودسرگشته برون شتافت چون دود   خوبان که بدید هم نشینشگشتند به همرهی قرینش   گه، بر رخ یاسمین خمیدندگه، در ته شاخ گل چمیدند   هر سرخ گلی، شکوفه پروردلیلی، به میانه چون گل زرد   هر غنچه، گشاده لب به خندهلیلی، چو بنفشه سر فگنده   هر لاله، به بوی، مشک گشتهلیلی، چو نهال خشک گشته   هر کبک، روان به ناز مایللیلی، چو تذرو نیم‌بسمل   لختی چو دران بساط گل رویگشتند میان سبزه و جوی   از گرمی آفتاب سوزاندر سایه شدند نیم روزان   در انجمنی که رشک مه بودیک سایه و آفتاب ده بود   شخصی ز موافقان مجنونصافی گهری چو در مکنون   از سوز رفیق، سینه پر داغمی‌گشت، به جلوه گاه آن باغ   بشناخت که آن بتان کدامندهر یک به چه نسبت و چه نامند   در حلقه‌ی‌شان نمود میلیشد در پی آزمون لیلی   کان باده که کرد قیس را مستدر لیلی، ازان سرایتی هست؟   در گلشن آن بهار خندانبرداشت نوای دردمندان   سوزان غزلی ز قیس دلکشمی‌گفت چو شملهای آتش   زان زمزمه‌ی جراحت انگیزمی‌زد به جگر زبانه‌ی تیز   خوبان که نوای او شنیدنددر پرده‌ی جامه جان دریدند   زان نغمه شدند دور از آرامچون آهوی هند و اشتر شام   معشوقه چو نام یار بشنیدوان ناله‌ی جان گذار بشنید   شوریده ز جای خویش برخاستسترادبش، ز پیش برخاست   در پیش غزل سرای، شد زود،رخساره به پشت پای او سوز   گفت از سر گریه کای نکو خویبیگانه نمای آشنا روی   دانم که بدین دم نژندیداری اثری ز دردمندی   زین نو غزلی که کردی آغازنو گشت مرا غم کهن باز   زان غم زده کاین ترانه رانی،ما را خبری ده، ار توانی   کز دست دل ستم رسیده،چونست میان آب دیده؟   منزل به کدام غار دارد؟بستر ز کدام خار دارد؟   با کیست زر و ز تیره رازش؟چون می‌گذرد شب درازش؟   دارد به دگر خیال میلی،یا هم به خیال روی لیلی؟   بشنید چو آن سخن خردمندبگشاد به آزمون دمی چند   گفت: ای ز وفا سرشته جانتقاصر ز حدیث دل زبانت   آن یار که بهر اوست این گفتدل ز انده‌ی او بباید رفت   کز تو شده بود دور و مهجوردور از تو ز خویش نیز شد دور   دل را به تو داده بود، آزادجان نیز به بیدلی ترا داد!   تازیست، نظر به سوی تو داشتچون مرد، هم آرزوی تو داشت   زان ره که گذشت، بی جمالتهمره نشدش، مگر خیالت   چون با تونبود دوش با دوشبا خاک سیاه شد هم آغوش   آن را که برامد از غمت هوشهان، تا نکنی ز دل فراموش!   لیلی چو شنید این سخن رابر خاک فگند سرو بن را   می‌زد سر و دست پای در خاکچون مرغ بریده سر بتا پاک   خوبان دگر که حال دیدنداز هر طرفی فرا دویدند   شوریده ز جاش بر گرفتندفریاد و نفیر در گرفتند   بی خویشتنش به خانه بردندزان گونه، به مادرش سپردند   شد پیرزن جگر دریدهزان تیره نفس، نفس بریده   افتاد برو چو خس برآبییا بر سر آتشی کبابی   بتوان ز جگر برید پیونددیدن نتوان خراش فرزند