امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/چون ماند پری‌وش حصاری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 چون ماند پری‌وش حصاریدر حجره‌ی غم به سوگواری   قیس از هوس جمال دلبنددر درس ادب دوید یک چند   در گوشه‌ی صحن و کنج دیوارمی‌کرد سرود عشق تکرار   بی صرفه همی شتافت چون کوربی رشته همی ننید چون مور   آهی به جگر فرود می‌خوردو الماس به سینه خرد می‌کرد   زین گونه به چاره‌ای که دانستمی‌کرد شکیب تاتوانست   چون سیل غمش رسید بر فرقاز پرده برون فتاد چون برق   بیرون شد و کرد پیرهن چاکو افگند به تارک از زمین خاک   گریان به زمین فتاد بی تاببر خاک، مراغه کرد چون آب   برداشت ز خانه راه صحراچون خضر نمود میل خضرا   می‌رفت چو باد کوه بر کوهخلقی ز پسش دوان به انبوه   هر کس ز لطافت جوانیشمی‌خورد، فسوس زندگانیش   اینش ز درونه پند می‌دادوانش به جفا گزند می‌داد   طفلان به نظاره سنگ در دستاینش ز دو آن شکست و آن خست   با این شغبی که در گذر بوددیوانه ز خویش بی خبر بود   می‌راند ز آب و دیده رودیمی‌گفت، چو بی‌دلان، سرودی   می‌زد ز درون جان دم سردزان باد چو ریگ رقص می‌کرد   چون گشت یقین که مرد دل ریشدارد سفری دراز در پیش   زین غم همه در گداز گشتندگریان به قبیله باز گشتند   رازش به زمانه عام کردندمجنون زمانش نام کردند   بردند خبر ز روزگارشسوی پدر بزرگوارش   کان رو که تو می‌فشاندیش گردز آسیب زمانه لطمه‌ای خورد   گر در پی او شوی به پروازباشد که هنوز یابیش باز   پیر از خبری چنان جگر دوززد نعره‌ی از درون پر سوز   خون از جگر دریده می‌ریختنی نی که جگر ز دیده می‌ریخت   هر جا جگرش به چشم تر بودکش دل سوی گوشه جگر بود   از دم همه خون جگر همی کردو ز بی جگری جگر همی خورد   اشکش به جگر نمک نه کم داشتگویی نمک و جگر بهم داشت   وان مادر دردمند پر جوشکان قصه شنید گشت بی هوش   غلطید به خاک تیره مویانآن گمشده را به خاک جویان   موی از دل ناامید می‌کندپیچه ز سر سپید می‌کند   بیچاره پدر دوید بیرونهمراه سرشک و همدمش خون   می‌رفت ز سوز دل شتابانفریاد کنان بهر بیابان   چون گشت بسی به دشت و کهساراز کوه شنید ناله‌ی زار   اندر پی آن ترانه زد گامافگنده ز اشک، باده در جام   دریافت حریف را چو مستانبا زمزمه‌ی هزار دستان   می‌گفت دران فراق خون ریزبا خود غزلی جراحت انگیز   چون چشم پدر فتاد برویشد سست ز سختی غمش پی   چون سوختگان دوید سویشبنشست به گریه پیش رویش   دیدش چو چراغ مرده بی‌نوردور از من و تو، ز خویشتن دور   چون روی پدر بدید فرزندلختی دل پاره یافت پیوند   خم کرد تن ستم رسیدهمالید به پای پیر دیده   پیر، از جگر کباب گشتهرخ شست، به خون آب گشته   بگریست برو به خسته جانیبوسید سرش به مهربانی   می‌سوخت به زاری از گزندشمی‌داد ز سوز سینه پندش:   کای شمع دل و چراغ دیدهوی میوه‌ی جان و باغ دیده   با آن خردی که داشت رایت،چون در وحل اوفتاد پایت؟   درد که نهاد بر تو این بار؟سودای که کرد با تو این کار؟   باد که وزید بر چراغت؟آه که به سینه کرد داغت؟   بودم به گمان که گاه پیریمونس شوی ام به دستگیری   رو در که کنم که در چنین سوز؟روزی به شب آرم اندرین روز   دریاب که عمر بر سر آمدطوفان اجل به سر درامد   پیری هوس جوانیم بردمرگ آمد و زندگانیم برد   چندین نه بس است تخلی دهر؟دیگر، چه کنی تو عیش من زهر؟   آتش که به شعله خوی دارد،روغن زدنش چه روی دارد؟   من خود ز زمانه پا براهم،تو رشته چه می‌بری به چاهم؟   تنگست دلم، مپوی چندیندل تنگی من مجوی چندین   ای جان پدر، به خانه باز آیوی مرغ، به آشیانه باز آی   بشتاب که نادرین غم آبادپیش از اجلم رسی به فریاد   زین پس که بجستنم شتابیجوئیم بسی، ولی نیابی   وان مادر تو که در نقابستاو هم ز غمت چو من خرابست   زان پیش که دیده را کند پیش،محروم مدارش از رخ خویش   ماییم دو تیره روز بی کسیک دیده به چشم ما تویی، بس   مپسند که از جمال تو دوربی دیده شویم و بلکه بی نور   آخر پدر توام، نه اغیاربیگانه مشو چنین به یک بار   بیمار اگر چه دردناکستبیمار پرست در هلاکست   ز آنجا که یکیست خون و پیوندمرگ پدرست رنج فرزند   ز آنجا که یکیست خون و پیوندمرگ پدرست رنج فرزند   ز آزردن دست و پا توان زیست،ز آزار جگر توان زیست؟   این جای نه جای تست، برخیزوین کار نه کار تست، بگریز   گیرم که به غم زبون توان بود،بی خانه و جای، چون توان بود؟   گر زان منی، از آن من باشور نه به مراد خویشتن باش   هر چند که عشق جمله در دستنیر و شکن صلاح مردست   مرد ار چه به سوزدش، همه تندودی ندهد، برون ز روزن   مسپار بدست دیو تن راگرد آر عنان خویشتن را   زین غم همه گر مراد یارستغم هیچ مخور که در کنارست   گر برمه‌ی آسمان نهی هوشکوشم که رسانمت در آغوش   آن مه که دلت ازو خرابستلیلیست نه آخر آفتابست   ننشینم تا به چاره و رایبا او ننشانمت به یک جای   لیکن نکنی چو دیو را بنددیوانه نشد سزای پیوند   این دیو دلی رها کن از خویمردم شو و راه مردمی جوی   تا بود که ز عون بخت پر نورهم خوابه شود فرشته با حور!   مجنون چو نوید کام بشنودبنشست ز مغزش اندکی دود   با پیر به شرم گفت گریانکای ز آتش من دل تو بریان   از من به من آنچه یک گزندستدانم که ترا هزار چندست   لیکن چکنم، که نفس خود کاماز حیله و دم نمی‌شود رام   خوگیر، که از بلا گریزم،از بند قضا کجا گریزم؟   بی چاره وجود سست تدبیرمرغیست به ریسمان تقدیر   آن روز که بودم از غم آزادمی‌بود برای خود دلم شاد   و اکنون که نه بر فرار خویشماین هم نه باختیار خویشم   پروانه‌ی شمع را که فرمودکاو از تن خود برآورد دود؟   آنک آفت آسمان نداندداند چو دران شکنجه ماند   گر کار به دست خویش بودیکار همه خلق پیش بودی   چون نیست ز مردم آنچه زایدتسلیم شدم بهر چه آید   تا یاری جان به قالبم هستجان بدهم و یارندهم از دست   با همسر او شوم چو افسریا در سر کار او کنم سر   های ای پدر من و سر منمن گوهر تو تو افسر من   زین گونه که بهر من دویدیآزرده شدی و رنج دیدی   غم خوارگیم فگندت از زیستور تو نخوری غم، دگر کیست؟   زین غم چو مرا قرار بر تستغم زان منست و بار بر تست   درد دل خسته را دوا کنوان وعده که کرده‌ای وفا کن!   پذرفت پدر که سخت کوشدکالا خرد و درم فروشد   آن چاره کند که تا توانددیوانه به ماه نور ساند   مجنون به وثیقتی چنان چستشد با پدر و رضای او جست   با هم دو ستم کش زمانهرفتند ز دشت سوی خانه