امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/چون رفت به گوش هر کس این راز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 چون رفت به گوش هر کس این رازوز هر طرفی برآمد آواز   کازاده جوانی از فلان کویشد شیفته‌ی فلان پری روی   در مکتب عشق شد غلامشخواند شب و روز لوح نامش   مقصود وی آن بت یگانه استوان درس تعلمش بهانه‌است   زو هر چه شنید یاد گیردتعلیم دگر به باد گیرد   آموختنش، کجا بود هوش؟!کاموخته می‌کند فراموش   زین قصه، بهر در سراییمی‌رفت نهفته ماجرایی   تاگشت ز گفت و گوی اوباشبر مادر لیلی این خبر فاش   ما در ز نهیب شرم اغیاربنشست به گوشه‌ای دل افگار   زان آتش ده زبانه ترسیدوز سرزنش زمانه ترسید   فرزند خجسته را نهانیبنشاند ز راه مهربانی   گفت ای دل و دیده‌ی مرا نوراز روی تو باد چشم بد دور   دانی که جهان فریب ناکستآسودگیش غم و هلاکست   هر کاسه که خوان دهر، داردپنهان، به نواله، زهر دارد   هر سرخ گلی که در بهاریستدل دامن او نهفته خاریست   تو ساده مزاجی و تنگ دلوز نیک و بد زمانه غافل   چون اهل زمانه را وفا نیستز ایشان طلب وفا روا نیست   هان تا نکنی عنان دل سستکافتاده خلاص کم توان جست   القصه شنیده‌ام که جاییداری نظری به آشنایی   ترسم که چو گردد این خبر فاشبد نام شوی میان اوباش   آتش که به شاخ ارزن افتدزودار نکشی، به خرمن افتد   با این تن پاک و گوهر پاکآلوده چرا شوی بهر خاک؟   جایی منشین که چو نهی پایتهمت زده خیزی، از چنان جای   چون شهره شود عروس معصوم،پاکی و پلیدی‌اش چه معلوم؟   آن کس که مگس ز کاسه راندناخوردن و خوردنش که داند؟   عشق ار چه بود به صدق و پاکیخالی نبود ز شرمناکی   آوازه چو گشت در جهان عامصرفه نکند کسی به دشنام   گردم نزنند کاردانانچون باز رهی ز بد گمانان؟   مادر به حدیث نیک خواهیلیلی به هلاک و سینه گاهی   بر زانوی درد سر نهادهلب بسته و خون دل گشاده   با سوختگان حدیث پرهیزروغن بود اندر آتش تیز   بیمار ز هر چه داری اش بازلب را به همان خورش کند ساز   مادر چو شناخت کاو اسیرستوان کن مکنش، نه جایگیرست   تن زد ز نصیحتی که می‌گفتگفت آن خبر نهفته با جفت   بشنید پدر چو حال فرزندگم شد ز خجالت و سرافگند   فرمود که سرو نوبهاریدر پرده چو گل شود حصاری   از پرده برون سخن نراندخواند پس پرده هر چه خواند   مه را به سرای بند کردنددیوار سرا بلند کردند   او ماند به کنج حجره دلتنگمی‌دارد ز گریه خاک را رنگ   هر ناله که عاشقانه می‌زدآتش ز لبش زبانه می‌زد   شد خانه ز آه آتش اندودچون تربت مجرمان پر از دود   صبری نه که دل به راه داردواندیشه به دل نگاه دارد   یاری نه که سینه را بکاودخونابه‌ی دل برون تراود   با زیستنی چنان که دانیمی‌بود به مرگ و زندگانی   هر چند که مادر از سر سوزمی‌بود به نزد او شب و روز   لیک آنکه ورا هوای یارست،با مادر و با پدر چه کارست!؟   نی خویش ز دوست باشد افزونکاین جان عزیز باشد، آن خون،