امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/چون بر سر چرخ لاجوردی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 چون بر سر چرخ لاجوردیخورشید نهاد رو به زردی   معشوقه‌ی آفتاب پایهبرداشت ز فرق دوست سایه   بر عزم شدن ز جای بر خاستعذری به هزار لطف درخواست   او در سخن و رفیق خاموشتا پاک دلش ببرده از هوش   حیرت زده مهر بر دهانشتب لرزه گرفته استخوانش   دانست مسافر خردمندکو را چه شکنجه شد زبان بند   اندیشه‌ی او خطاب پنداشتخاموشی او جواب پنداشت   لختی کف پای پر ز خارشبوسید و گرفت در کنارش   پس محمل ناقه جست در بستبگشاد عقال و تنگ بر بست   شد بر شتر و زمام بسپردشاهین برسید و کبک را برد   می‌رفت و دو چشم خون فشان‌ترخونابه‌ی چشم زو روان‌تر   چون ماه به برج خویشتن شدوان سرو رونده در چمن شد   در گوشه‌ی غم نشست مهجورتن از دل و دل ز خرمی دور   با شب ز رفیق راز می‌گفتنامش میگفت و باز میگفت   چون خسته شد از دل سیه روزگفت این غزل از درون پر سوز