امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/پیر از دل دردمند برخاست
ظاهر
| پیر از دل دردمند برخاست | اشتر طلبید و محمل آراست | |||||
| از اهل قبیله مهتری چند | گشتند بهم ز خویش پیوند | |||||
| رفتند ز بهر خواستاری | در حلهی لعبت حصاری | |||||
| آمد پدرش به مردی پیش | ز اندازه نمود مردی بیش | |||||
| از راه کرم، به رسم تازی | بنشست به میهمان نوازی | |||||
| خوانی بکشید مهترانه | پر نعمت و نزل خسروانه | |||||
| چون سفره ز پیش بر گرفتند | عیشی به نشاط در گرفتند | |||||
| با یکدگر از طریق کاری | میرفت سخن ز هر شماری | |||||
| هر جعبه چو تیر خود برانداخت | جویای غرض سخن برانداخت | |||||
| کایزد چو بنای دهر پرداخت | هر طایفه جفت جفت در ساخت | |||||
| زین رو همه را به زندگانی | از جفت گریز نیست دانی | |||||
| چون هست چنین امیدواریم | کامید خود از درت براریم | |||||
| ناسفته درت که زخزینه است | ما ورد صفا در آبگینه است | |||||
| گویی به زبان خود، که بی گفت، | با گوهر پاک ما شود جفت | |||||
| قیس هنری که در زمانه | هست از همگی هنر یگانه | |||||
| گر سینه به مهر او کنی گرم | دامادی او نباردت شرم! | |||||
| این فصه چو کرد میزبان گوش | از بس خجلی، بماند خاموش | |||||
| بر خود قدری چو مار پیچید | وانگه به جواب در بسیجید | |||||
| گفتا: چه کنم که میهمانی! | ور نه کنم آن سزا که دانی | |||||
| هر نکته کز آن کسی برنجد | رنجیده شود کسی که سنجد | |||||
| تیری که نه بر هدف گراید | آن به که ز جعبه بر نیاید | |||||
| شخصی که، ز نفس نا سرانجام | ما را به قبیله کرد بد نام | |||||
| دیوانه و مست و لاابالی | وز مردمی زمانه خالی | |||||
| از بی ننگی فتاده در ننگ | وز بی سنگی بخوردن سنگ | |||||
| خلق از خبرش به کوچه و در | انگشت به گوش و دست بر سر | |||||
| زین گونه حریف ناخردمند، | در خورد کجا بود به پیوند؟ | |||||
| خود گیر که ما، به دست پیشی | جستیم رضای تو به خویشی | |||||
| آشفته، که حال خود نداند، | تیمار عروس کی تواند! | |||||
| بروی چو کفایتش بسی نیست | نیروی تعهد کسی نیست | |||||
| باشد چو زنی ستون خانه | ناخفته به اندرون خانه | |||||
| مرغی که شتر شدست نامش | با رست چو نام ناتمامش | |||||
| مردانه توانش نام کردن | کاو بار کسی کشد به گردن | |||||
| به گر ننهی به پردهای روی | کش غم تو خوری و او بود شوی | |||||
| وانگه، به خدایی خداوند، | از صدق عقیده، خورد سوگند | |||||
| کاین در نشود گشاده تا دیر | کار، ارز زبان، شود به شمشیر! | |||||
| جویندهی لعبتی چو خورشید، | شد باز به سوی خانه، نومید | |||||
| آهسته به گوش پیر زن گفت: | کاین سوخته طاق ماند ازان جفت | |||||
| کم، خازن آن خزینهی سیم، | از آهن تیز ، میکند بیم | |||||
| گر کار فتد به زور بازو | زین سوی سبک بود ترازو | |||||
| آن چاره که نی به بازوی ماست | ز اقبال قوی تری شود راست | |||||
| نتوان ستدن، ز پنجه ور، رخت | الا که، به زور بازوی سخت | |||||