امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/پیر از دل دردمند برخاست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 پیر از دل دردمند برخاستاشتر طلبید و محمل آراست   از اهل قبیله مهتری چندگشتند بهم ز خویش پیوند   رفتند ز بهر خواستاریدر حله‌ی لعبت حصاری   آمد پدرش به مردی پیشز اندازه نمود مردی بیش   از راه کرم، به رسم تازیبنشست به میهمان نوازی   خوانی بکشید مهترانهپر نعمت و نزل خسروانه   چون سفره ز پیش بر گرفتندعیشی به نشاط در گرفتند   با یکدگر از طریق کاریمی‌رفت سخن ز هر شماری   هر جعبه چو تیر خود برانداختجویای غرض سخن برانداخت   کایزد چو بنای دهر پرداختهر طایفه جفت جفت در ساخت   زین رو همه را به زندگانیاز جفت گریز نیست دانی   چون هست چنین امیدواریمکامید خود از درت براریم   ناسفته درت که زخزینه استما ورد صفا در آبگینه است   گویی به زبان خود، که بی گفت،با گوهر پاک ما شود جفت   قیس هنری که در زمانههست از همگی هنر یگانه   گر سینه به مهر او کنی گرمدامادی او نباردت شرم!   این فصه چو کرد میزبان گوشاز بس خجلی، بماند خاموش   بر خود قدری چو مار پیچیدوانگه به جواب در بسیجید   گفتا: چه کنم که میهمانی!ور نه کنم آن سزا که دانی   هر نکته کز آن کسی برنجدرنجیده شود کسی که سنجد   تیری که نه بر هدف گرایدآن به که ز جعبه بر نیاید   شخصی که، ز نفس نا سرانجامما را به قبیله کرد بد نام   دیوانه و مست و لاابالیوز مردمی زمانه خالی   از بی ننگی فتاده در ننگوز بی سنگی بخوردن سنگ   خلق از خبرش به کوچه و درانگشت به گوش و دست بر سر   زین گونه حریف ناخردمند،در خورد کجا بود به پیوند؟   خود گیر که ما، به دست پیشیجستیم رضای تو به خویشی   آشفته، که حال خود نداند،تیمار عروس کی تواند!   بروی چو کفایتش بسی نیستنیروی تعهد کسی نیست   باشد چو زنی ستون خانهناخفته به اندرون خانه   مرغی که شتر شدست نامشبا رست چو نام ناتمامش   مردانه توانش نام کردنکاو بار کسی کشد به گردن   به گر ننهی به پرده‌ای رویکش غم تو خوری و او بود شوی   وانگه، به خدایی خداوند،از صدق عقیده، خورد سوگند   کاین در نشود گشاده تا دیرکار، ارز زبان، شود به شمشیر!   جوینده‌ی لعبتی چو خورشید،شد باز به سوی خانه، نومید   آهسته به گوش پیر زن گفت:کاین سوخته طاق ماند ازان جفت   کم، خازن آن خزینه‌ی سیم،از آهن تیز ، می‌کند بیم   گر کار فتد به زور بازوزین سوی سبک بود ترازو   آن چاره که نی به بازوی ماستز اقبال قوی تری شود راست   نتوان ستدن، ز پنجه ور، رختالا که، به زور بازوی سخت