امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/ما هیچ کسان کوی یاریم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 ما هیچ کسان کوی یاریمما سوختگان خام کاریم   چو گل ز خوشی به خنده کوشیمهر چند لباس ژنده پوشیم   با شیر و گوزن هم عنانیمبا زاغ و زغن هم آشیانیم   گنجیست غم اندرون سینهما راست کلید آن خزینه   ای آمده و گذشته ناگاهبختم تو ز مانده دست کوتاه   ناخوانده رسیدن این چه رازستناگفته گذشتن این چه ناز است   جانم، ز فراق، بر لب آمد،می آیی؟ و یا برون خرامد؟!   جز نیم دمی نماند حالیباز آی که خانه گشت خالی   گر جور کنی و گر کنی نازاینک من و دل بهر دو دمساز   تیغم زن و آستان مکن پاکبگذار که بر درت شوم خاک   دل رفت که با غمت برایدتا زین دو کدام بر سر آید   گیرم خوش و شادمان توان زیستهیهات که بی تو چون توان زیست   تا نام تو بر زبان نیایددر قالب مرده جان نیاید   فریاد که جان ز غم زبون شدوز رخنه‌ی دیده دل برون شد   این تن، که خمیده بود بشکستوان دل که نداشتم، شد از دست   بر سوز دلم که رستخیزستانگشت منه که شعله تیزست   ای غنچه‌ی تنگ خوی، چونی؟وی دشمن دوست روی، چونی؟   چشم سیهت بناز چونست؟خوابت به شب دراز چونست؟   در خون که می‌شوی سبک خیز؟بر جان که غمزه می‌کنی تیز   از دست که باده می‌ستانی؟در بزم که جرعه می‌فشانی؟   گشتم بدرت چو خاک ناچیزیک جرعه بریز بر سرم نیز   بس وعده که داد بخت گم نامکت از می وصل خوش کنم کام   آمد بمن آن شراب گلرنگلیکن چو فتاد شیشه بر سنگ   از روی تو هر چه دید جانمبر روی تو گفت چون توانم   هر قطره‌ی خون برین رخ زردپندار که چشمه ایست از درد   مهر تو در استخوان من باددرد تو دوای جان من باد!   مجنون چو بدین دم دل انگیزاز سینه برون زد آتش تیز   گرد از جگرش به خون درآمدفریاد ز وحشیان برامد   هر روز بدین نیازمندیمی‌گشت به پستی و بلندی   شب تا سحر و ز صبح تا شامیک لحظه دلش نکردی آرام