امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/خواننده‌ی حرف آشنایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 خواننده‌ی حرف آشناییزین گونه کند سخن سرایی   کان پیر جگر کباب گشتهوز باده‌ی غم خراب گشته   چون زد در عروس نومیدشد ساخته‌ی گزند جاوید   شد در پی آنکه تا چه سازدکان عاشق خسته را نوازد   کرد آنچه ز چاره کردنی بودنامد به کفش کلید مقصود   چون از طرفی نیافت یاریبرمیر قبیله شد به زاری   نوفل، ملکی بد، آدمی خویآزاده و مهربان و دل جوی   از کش و مکش دل ستم کاردر سلسله‌ی بتی گرفتار   هم زحمت عاشقی کشیدههم شربت عاشقان چشیده   افسانه‌ی قیس، کاتش افروختهر لحظه همی شنید و می‌سوخت   چون حالت پیر دید حالیکرد از بد و نیک خانه خالی   به نواخت به لطف و راز پرسیدوان قصه که داشت باز پرسید   پیر از جگر شکایت اندوددم بر زد و کرد خانه پر دود   چون کار فتادگان به زاریجست از پی آن رمیده یاری   او خود غم او ز پیش دانستوان مصحت، آن خویش دانست   قاصد طلبید و داد پیغامسوی پدر بت گل اندام:   کاندیشه‌ی آن کند کی بی گفتدیوانه به ماه نو شود جفت   گر گفت دگر بود درین زیرگویم سخن از زبان شمشیر   شد پیک و پیام برد در حالتا شد شنونده بر دگر حال   بگشاد زبان چو آتش تیزپس گفت جوابی آتش انگیز:   کاندازه کرا بود، درین راز،کز پرده‌ی ما برآرد آواز؟   کاری که ز نسبتش جداییستکوشیدن آن نه نیک راییست   کرباس تو گر چه دلپذیرستپیوند حریر با حریرست   گر مهتر ماست نوفل گردمهتر نکند ستیزه با خرد   زان گونه زبون نه‌ایم ما نیزکارزد گل ما به نرخ گشنیز   چندان غم جان و تن توان خوردکز پرده برون سخن توان برد   فرمان ده، اگر بدین بهانه،ما را به بدی کند نشانه   ما نیز به کوشش صوابشمعذور بودیم در جوابش!   پیک آمد و باز داد پاسخنوفل ز غضب شد آتشین رخ   لشکر طلبید و بارگی خواستبیرون قبیله شد صف آراست   خویشان صنم، که آن شنیدندشان نیز به کین برون دویدند   گشت از دو طرف روانه شمشیروا ویخت به حمله شیر با شیر   هر تیغ زنی، به خنجر و خشتسرها همه می‌در و دومی کشت   مرگ آمد و جان ز سینه میروفتبر نغمه‌ی تیر، پای می‌کوفت   بر رسم عرب به جهد و ناوردمی‌کرد ستیزه مرد با مرد   شمشیر کشیده هر دلیرینوفل به میان چو تند شیری   هر سو که فگند تیغ پولادکرد از سر مرد، گردن آزاد   زان کینه که بی دریغ می‌رفتیک هفته دو رویه تیغ می‌رفت   خلقی سوی لعبت حصاریتنگ آمد از آن ستیزه‌کاری   گفتند به اتفاق پیراندر سوخته به که خانه ویران   چون فتنه‌ی ما برون زد این تابآن به که کنیم فتنه در خواب   خیزیم و سبک ز خون لیلیدر خاک روان کنیم سیلی   آفت ز جهان چو گشت گم نام،غوغا، ز دو سوی، گیرد آرام   هم رخنه‌ی فتنه بسته گرددهم دل ز گزند رسته گردد   مجنون که از ان خبر شد آگاهبر زد ز درون دل یکی آه   بر میر سپه دوید جوشانچون سیل که در رسید خروشان   بگرفت عنان مرکبش سختمی‌سوخت زخامکاری بخت   گفت: ای همه مرهم از تو آزاربازا دل ازین ستیزه بازار   گویند ز غصه مهترانشکاهسته کنیم برکرانش   یعنی چو وی از جهان برافتداین مشغله از میان برافتد   بر خصم مکش به کینه جوییتیغی که به خون دوست شویی   آن نیزه مزن به دشمنان بیشکزوی دل دوستان کنی ریش!   نوفل چو شنید گفت مجنوناز دیده گشاد در مکنون   لابد به نیام کرد شمشیردر بیشه‌ی خویش رفت چون شیر   در گوشه‌ی غم نشست نالاناز حالت قیس دست مالان