امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/افسانه سرای شکرین گفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 افسانه سرای شکرین گفتز الماس زبان، گهر چنین سفت:   کان گوشه نشین روی بستهبودی همه وقت دل شکسته   پرداخته دل ز صبر و آرامگشتی همه شب چو ماه بر بام   هنگام سحر، ز بخت ناشادچون ابر گریستی به فریاد   ناگاه شبی، ز بعد سالیبگرفت ز اندهش ملالی   دید از نظر جمالشدیوانه‌ی خویش را به صد درد   کامد به نظاره خیال پروردنالید بسی ز زلف و خالش   گه شست به خون دل سرایشگاه از مژه رفت خاک پایش   می‌خواند قصیده‌های دل سوزمی‌کرد گله ز بخت بد روز   زان ناله که زد به خواب در یاربیننده‌ی خواب گشت بیدار   چون جست ز خواب تا نشیندوان دیده‌ی خویش باز بیند   نی یار و نه آن وفا سگالیبستر تهی و کنار خالی   لختی ز طپانچه روی را کوفتخونابه ز رخ باستین روفت   آهی زد و سوخت پرده‌ی رازوز پرده برون فتادش آواز   در خانه همه مزاج دانانبر بسته دهن چوبی زبانان   زان بیم که خواست زهره سفتنکس زهره نداشت پند گفتن   چون، سبزه‌ی این کبود گلشن،آراسته شد، ز صبح روشن   آن مهد نشین، به جهد برخاستبر پشت جمازه محمل آراست   بگشاد زمام را به تندیکامد ز تکش صبا به کندی   میراند شتر به دشت پویانآن گمشده را به خاک جویان   چون شیب و فراز را بسی جستوز هر خاری چو گلبنی رست   دیدش، چو ز بن شکسته شاخی،افتاده، میان سنگلاخی   بر پشته‌ی کوه پشت دادهبر بالش خار سر نهاده   آورده صباش بوی لیلیمژگانش به خواب کرده میلی   او خفته و سر به خاکدانششیران شکار، پاسبانش   از بوی ددان صید فرسایاز کار بشد جمازه را پای   آن تشنه جگر، ز جان خود سیرآمد سبک از جمازه در زیر   اندیشه نکرد از آن دد و دامدر خوابگه‌ی رفیق زد گام   با عشق چو صدق بود هم دستهر یک ز ددان به جانبی جست   او پهلوی یار خویشتن رفتجان جلوه کنان به سوی تن رفت   افشاند غبارش از تن ریشبنهاده سرش به زانوی خویش   از گریه‌ی زار در مکنونمی‌ریخت ولی بر وی مجنون   آن چشم که راه خواب می‌زدبر عاشق خفته آب می‌زد   یعنی که ز گریه‌ی گهر بارزد بر رخش آب و کرد بیدار   باران چو نشاند سبزه را گرداز خواب درامد آن گل زرد   مجنون که ز خواب دیده بگشادچشمش به جمال لیلی افتاد   از جانش برامد آتشین جوشزد نعره و باز گشت بی‌هوش   بیمار که دارویش بتر کرددردش به طبیب نیز اثر کرد   او داشته دل، ولی سپردهاین، یافته جان، و لیک مرده   ار، خفته میان خاک ماندهاین، بر شرف هلاک مانده   او، باخبر از گزند این غماین، بی خبر از خود و ازو هم   آمد، چو دران قصاص هجران،در هر دو، ز بوی یکدگر جان   جستند ز جا فرشته و حورچون مرده به محشر از دم صور   مجنون ز جگر نفیر می‌زدلیلی ز کرشمه تیر می‌زد   گشت آن پری از دو چشم غمازدیوانه خویش را فسون ساز   از ساعد و زلف کرد تسلیمزنجیر ز مشک و طوقش از سیم   چون بود دو دل یکی به سینهیعنی که دو در به یک خزینه   تن نیز به یک سبیله شد راستنقش دویی از میانه برخاست   در ساخت به مهر دوست با دوستوامیخت دو مغز در یکی پوست   شد تازه دو چاشنی به یک خوانشد زنده دو کالبد به یک جان   آسود، دو مرغ در یکی داموامیخت دو باده در یکی جام   آراسته شد دو تن به یک ذوقافروخته شد دو دل به یک شوق   بودند، به یاری، آن دو هم عهدآمیخته همچو شیر با شهد   چون حاجت دوستی روا شدهر چیز که جز غرض، وفا شد   از بوس و کنار دل بیاسودجز مصحلتی، دگر همه بود   از هر نمطی سخن شد آغازآمد به میان جریده‌ی راز   مجنون ز نشاط یار جانیبگشاد زبان به در فشانی:   کای از خم زلف عنبرین تاببر بسته به چشم دوستان خواب   عمری، در تو بدیده رفتمعمری دگر، از غمت نخفتم   امروز که بعد روزگاریبادی خوشی آمد از بهاری   ز آسایش دل ربود خوابمناگه به سر آمد آفتابم   در خواب چنان نمود بختمکاختر به فلک نهاد رختم   بر تخت من و تو روی بر رویچون موج دو چشمه بر یکی جوی   خوابم چو ز پیش پرده برداشتتعبیر نظاره در نظر داشت   تا روز قیامت ار بود تابنتوان خفتن، به یاد این خواب   لیلی، که دو خواب هم عنان دیدبیداری بخت را نشان دید   اول بگزید لب به دندانپس باز گشاد لعل خندان   دوشینه خیال خود کم و بیشآن آینه را نهاد در پیش   چون عکس دو آینه یکی بودرفت، ار به یگانگی شکی بود   آن هر دو، چو بخت خویش بیدارزان خواب عجب، به حیرت کار   افسانه‌ی خواب چون به سر شدبیداری هجر پرده در شد   هر یک ز شب سیاه بی روزمی‌کرد شکایتی جگر سوز   چندان غم دل شد آشکاراکامد به نفیر سنگ خارا   چندان نم دیده رفت در خاککز تندی سیل شد زمین چاک   هر دو چو دو سرو ناز پروردز آسیب خزان فتاده در گرد   مجنون ز خیال غیرت اندیشمی‌خواست برد ز سایه‌ی خویش   زان آه که بی‌دریغ می‌زدبر سایه‌ی خویش تیغ می‌زد   وان یار یگانه وفا جویکشته به یگانگی یکی گوی   خود را چو نکرد ز آشنا فرقمی‌کرد به خون دو دیده را غرق   دو سوخته دل، بهم رسیدهسیوم نه کسی جز آب دیده   حوران ز نسیم شوقشان مستبگشاده فرشته در دعا دست   از عشرت آن دو مست بی‌جامدر رقص درامده دد و دام   تیهو به عقاب راز گفتهیوسف به کنار گرگ خفته   جولان زده آهویی به نخجیربر گردن شیر بسته زنجیر   صیاد که تیر بی‌حد انداختبر صید کشید و بر خود انداخت   ساقی و حریف جام در دستناخورده شراب، هر دو سرمست   صبحی به چنین امیدوارینشگفت شکوفه‌ی بهاری   بر گنج رسیده دزد را پایخازن شده و خزینه‌ی بر جای   افزون ز طلب چو بافت مردمشک نیست که دست و پا کند گم   مفلس که رسد به گنج ناگاهز افزونی حرص گم کند راه   آب از پس مرگ تشنه جستنهم کار آید ولی به شستن