امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/آغاز صحیفه‌ی معانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 آغاز صحیفه‌ی معانیبر نام خدای جاودانی   آن را که هدایتی رسانداندازه کرا، که واستاند   وان را که کند ز روشنی دورآن کیست که باز بخشدش نور   وانگه ز خراش سینه‌ی خویشخونابه فشانده از دل ریش   کاین نامه که هست چون نگاریاز دلشده‌ای، به بی‌قراری   یعنی ز من ستم رسیدهنزدیک تو ای رسن بریده   ای عاشق دور مانده، چونی؟وی شمع ز نور مانده، چونی؟   چونست سرت به بالش خاک؟خون از رخ تو که می‌کند پاک؟   روزت دانم که شب نشانستشبهای سیاه بر چه سانست؟   از من به که می‌بری حکایت؟یا خود ز که می‌کنی شکایت؟   تکیه بدر که می‌کنی خواست؟بالین گه‌ی تو که می‌کند راست؟   دردت ز منست گر چه حالیمن نیز نیم ز درد خالی   شمعی که بر آتش است تا روزپروانه کش است و خویشتن سوز   چون ز آتش تیز پرنیان سوختاز سوزن و رشته کی توان دوخت   بگداخت، ز سوز دل، وجودموز اوج فلک، گذشت دودم   تو گر چه ز عشق تنگ باریباری قدمی فراخ داری   گر پیشروان شوی و گر پسدستی نزند به دامنت کس   مسکین، من مستمند بندیموقوف سرای دردمندی   خو کرده به گوشه‌ی ندامتزندانی درد، تا قیامت   پرورده‌ی غم شدست جانمفرسود محنت استخوانم   تا بستر تو زمین شنیدممن نیز همان زمین گزیدم   گشتم به یگانگی چنان چستکاین هستی من ز هستی تست   هر خاری که پای تو کند ریشمن از دل خود برون کشم نیش   هر تاب که بر تو ز افتنا بستسوزش همه بر من خرابست   هر آبله کافتدت به رفتاراز دیده‌ی من تراود آزار   هر سنگ که پهلو، توخستستاینک تن من از ان شکستست   هر باد که از ره‌ی تو خیزددر سینه‌ی من غبار بیزد   من بی تو، چنین به غم نشستهاز هر که بجز تو، روی بسته   ای خار، چو پهلویش کنی ریشاز آتش آه من بیندیش   ای گرد، چو بر تنش نشینیباران سرشک من ببینی   رو، ای دم سرد من، به راهشخاشاک به چین ز تکیه‌گاهش   اینم نه گمان که یار دلسوزشبها به وصال می‌کند روز   در کیو دگر همی‌زند گامبا یار دگر همی‌کشد جام   گر یار نو آمدت در آغوشاز یار کهن مکن فراموش   بیگانه مشو چنین به یکبارآخر حق صحبتی نگه‌دار   گر باده و گر خمار بودیم،روزی، نه من و تو یار بودیم؟   گر لاله و سرو در شمار است،آخر خس و خار هم به کارست!   گیرم که تراست لعل در چنگمفگن به دکان شیشه‌گر سنگ   دیدی که به معرض هلاکمچون باد برون شدی ز خاکم   بیگانه صفت خرام کردیبیگانگی تمام کردی   بسیار می جفا چشیدیبی‌خوابی و بی‌دلی کشیدی   اکنون که به وصل خفته‌ای شاد،هم خوابه‌ی نو مبارکت باد!   با این همه دوستدار و یاریمبا یار تو نیز دوستداریم   بخت من، اگر ز من شد آزادآنرا که رسید، یار او باد   او گر چه که دشمنیست در پوستاز دوستیت گرفتمش دوست   آن یار که دوست داشت یارمدشمن بوم ار نه، دوست دارم   درد تو رفیق جان من بادهم خوابه‌ی خاکدان من باد   چون خوانده شد این ورق تمامیدل سوخته پخته شد ز خامی   غلتید میان خاک لختیچون باد زده کهن درختی   پس قاصد نامه را بفرمودکارد قلمی و کاغذی، زود   قاصد بسوی قبیله شد راستو آورد و سپردش آنچه درخواست   دیوانه ز راز پرده برداشتمی‌ریخت غمی که در جگر داشت   اول بگه‌ی قلم گزاریکرد از سر خستگی و زاری