امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/گر خود سخن ززهره و از ما بشنوم
ظاهر
| گر خود سخن ززهره و از ما بشنوم | نبود چنان کزان بت دلخواه بشنوم | |||||
| بیخوابیم بکشت و ه از من که هرشبی | بنشینم و فسانهی آن ماه بشنوم | |||||
| آواز ارغنون ندهد ذوقم آنچنان | کاوازپای اسب و تو ناگاه بشنوم | |||||
| دل پارههای خون فگند همچو برگ گل | چون بوی تو زباد سحرگاه بشنوم | |||||
| خود را کنم سپند و نخواهم ترا گزند | از عاشقان چو پردر تو آه بشنوم | |||||
| چو غنچه تا بتو دل بستم ای بهار جوانی | بهیچ جا ننشستم که جامهیی ندریدم | |||||
| اگر به تیغ سیاست مرا جدا کنی از خود | زتو برید نیارم ولی زخویش بریدم | |||||
| بعین بیهوشیم رخ نمود و گفت که چونی | چه تشنگی برد آبی که من بخواب بدیدم | |||||
| کنون که تو به شکستم کدوی میبسرم نه | چنانکه کاسهی سر بشکند زبار سبویم | |||||
| بگه بیامد و همسایه گفت خوابم نیست | که نالههای تو در سینه کار می کندم | |||||
| براه بی سرو و پا میروم که آب دو چشم | رها نمیکندم تا به پای خود بروم | |||||
| به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف | به باد شد چو پریشان بیوفتاد دلم | |||||
| هزار عهد بکردم که ننگرم رویش | چو پیش چشم من آمد نایستاد دلم | |||||
| تمام عمر من اندرغم جوانان رفت | که هیچگاه از یشان نبود شاد دلم | |||||
| دلت بناخوشی روزگار سوختگان | اگر خوش است همه عمر خوش مباد دلم | |||||
| ز بسکه سینه خراشم چو گل ز دست فراق | چو لاله غرقهی خون است چاک پیرهنم | |||||
| ز بعد مردنم از سوز دل چنین باشد | بسوزداز تب هجر تو در لحد کفنم | |||||