امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/چو کار جهان نیست جز بی‌وفایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات) توسط امیر خسرو دهلوی
(چو کار جهان نیست جز بی‌وفایی)

 چو کار جهان نیست جز بی‌وفاییدر و با امید و فا چند پایی   رها کن چرا می‌کنی قصر و ایوانبه جایی که نبود امید رهایی   بلند آفتابیست هر یک که بینیبگرداند رو در هوای هوایی   اگر آدمی غرقه گردد به دریااز ان به که با کس کند آشنایی   اگر چه بسی دردها هست ، لیکنجداگانه دردی است درد جدایی   چو دیدی که هستی بقایی نداردز هستی چه لافی درین لابقایی   مرو بهر مشتی درم نزد هر خسمکن خدمت گاو چون روستایی   به جیب فلک خسروا دست در کنبهر جا چو دو نان چه دامن گشایی؟   هر جا که لعلش در خنده آیدشکر ندارد آنجا بهایی   هر لحظه دارد دل با خیالشخوش گفتگویی خوش ماجرایی   حسن اخلاق از خردمندان توان کردن طلبخر بود آن کوادب جستن به سوی خر بود   بی خرد را عیب نتوان کرد در ترک ادبعیب نبود مور بر تخت سلیمان گر بود   مطربی میگفت خسرو را که ای گنج سخنعلم موسیقی ز فن نظم نیکوتر بود   زانکه این علمی است کز دقت نیاید در قلموان نه دشوار است کاندر کاغذ و دفتر بود   پا سخش گفتم که من در هر دو معنی کاملمهر دو را سنجیده بر وزنی که آن بهتر بود   فرق می گویم میان هر دو معقول و درستتا دهد انصاف کز هر دو دانشور بود   نظم را علمی تصور کن به نفس خود تمامکو نه محتاج سماع و صوت خنیا گر بود   گر کسی بی زیر و بم نظمی فرو خواند رواستنی به معنی هیچ نقصان نه به لفظ اندر بود   ور کند مطرب بسی هان و هون هون درسرودچون سخن نبود همه بی معنی و ابتر بود   نای زن را بین که صوتی دارد و گفتار زنیلاجرم محتاج در قول کسی دیگر بود   پس درینصورت ضرورت صاحب صوت و سماعاز برای شعر محتاج سخن پرور بود   نظم را حاصل عروسی دان و نغمه زیورشنیست عیبی گر عروسی خوب بی زیور بود   من کسی را آدمی دانم که داند این قدرور نداند پرسد از من ور نپرسد خر بود