امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/دل من به جانانی آویختست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 دل من به جانانی آویختستچو دزدی کز ایوانی آویختست   فدا باد جانها بدان زلف کشبهر تار مو جانی آویختست   چه زنار کفر است هر موی اوکه در هر یک ایمانی آویختست   بتان رامزن سنگ ای پارسابه هر بت مسلمانی آویختست   سر اندازیم به که رانی ز درکه سر بی در دوست درد سر است   زهی طعن جاوید خورشید راکه گویند معشوق نیلوفر است   مگس قند و پروانه آتش گزیدهوس دیگر و عاشقی دیگر است   در نیک کوش کت بد و نیک اربه طینتستکز خاک راست راست براید گیاه کج   به سازی سوی من به شوخی دل زمن بستدبدو گفتم چه خواهی کرد گفتا کار می آید   چو رفتم بردرش بسیار دربان گفت کاین مسکینگرفتار است گویی کاینطرف بسیار می آید   کسی تلخی من داند که بیند خنده‌ی شیرینکسی خون خوردنم داند که بیند گریه‌ی فرهاد   مرا تا کی غم هجر تو پامال جفا داردبخواهم داد جان بر باد ازین غم هر چه باداباد