امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/بیکار دلی باشد کو را نبود دردی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات) توسط امیر خسرو دهلوی
(بیکار دلی باشد کو را نبود دردی)

 بیکار دلی باشد کو را نبود دردیکاهل فرسی باشد کزوی نجهد گردی   دردی که بود از عشق جانم به فدای آنخود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی   شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مستگه مرده و گه زنده آهی و دمی سردی   شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینییک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی   زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شددارم همه شب چشمی چون دست جوان‌مردی   گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسروخندید که عاشق را به زین نبود خوردی   خون ریز که گر بپوشدت کسدر هر مژه صد جواب داری   گفتی کنمت به غمزه بسملبسم‌الله اگر شتاب داری   عشقی که نه جان دهند در ویبازی باشد نه عشق بازی   بیرون بیا در آفتاب آزرده می‌گردد تنتیا روی خود با روی او نسخه‌ی مقابل می‌کنی؟