امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات) توسط امیر خسرو دهلوی
(بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست)

 بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیسترهامکن که دلم را زغم رهایی نیست   دلم ببردی و گر سرجدا کنی زتنمبجان تو که دلم را سر جدایی نیست   بریز جرعه که هنگامه‌ی غمت گرم استبگیر باده که هنگام پارسایی نیست   جراحت جگر خستگان چه می پرسی؟ز غمزه پرس که این شوخی از کجا آموخت؟   دل رقیب نسوزد ز آه من چه کنمنمی‌توان سگ دیوانه را وفا آموخت ؟   چه کرد پیش رخت گل که گل فروش او رابه دست خود به گلو بسته ریسمان انداخت   کمال حسن تو جایی رسید در عالمکه خلق را بدو خورشید در گمان انداخت   درین غم که مبادا گره به تار بوددران حریر که آن یار بی‌وفا خفته است   هلال عید جهان را به نور خویش آراستشراب چون شفق و جام چون هلال کجاست؟   مگر شراب شفق خورد شب ز جام هلالکه هر گهر که در او بود جمله در صحراست   به سرو باغ که بیند کنون که در هرباغهزار سرو بهر گوشه‌یی خرامان است   کسی که حاصل فردا شناخت بر امروزنیست دل که اگر بست کودک دینه است