امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/بازآن سوار مست به نخجیر می‌رود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات) توسط امیر خسرو دهلوی
(بازآن سوار مست به نخجیر می‌رود)

 بازآن سوار مست به نخجیر می‌روددستم ز کار و کار ز تدبیر می رود   من بیهشم که می‌دهد از سرو من نشاناین باد مشک بو که به شبگیر می‌رود   هر ساعتی که می گذرد قامتش به دلگویا که در درونه‌ی من تیر می‌رود   دیوانه شد دلم ره زلف تو برگرفتمسکین به پای خویش به زنجیر می‌رود   عشقست نه سرسریست که با عشق آدمییا جان برآید آنگه و یا شیر میرود   گشتم در آب دیده چنان غرق کاین زمانکاین باد پای عمر به شتاب میرود   ما را زطاق ابروی جانان گزیر نیستزاهد اگر به گوشه‌ی محراب می‌رود   بیداریم بکشت وه ای ساربان خموشکاین سو زم از افسانه شنیدن نمی‌رود   می‌بینمش ز دور نیم سیر چون کنمچون تشنگی آب ز دیدن نمی‌رود   خسرو تو لاف زهد به خلوت چه میزنیکاین آرزو به گوشه خزیدن نمی‌رود   کی درد ناکتر بود از حسرت فراقجلاد گر به گاه قصاصی استخوان برد   برعقل خویش تکیه مکن پیش عشق از آنکدزدی است کو نخست سرپاسبان برد   خون ریز گشت مردم چشمت چو ساقییکز دست وی قرابه‌ی می سرنگون شود   گویند بگسلد چو به غایت رسید عشقجانم گسست و عشق به غایت نمی‌رسد   گمره چنان شدست دلم با دهان توکس از کتاب صبر هدایت نمی‌رسد   به گذشت دوش زلف و رخت پیش چشم منماهی گذشت و شب به نهایت نمی‌رسد   ای درج لعل دوست مگر خاتم جمیزینسان که دست کس به نگینت نمی‌رسد   هرگز ترا چنان که تو بی کس نشان ندادپای گمان به صد یقینت نمی‌رسید