امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/ای زلف تو دام دل دانا و خردمند
ظاهر
| ای زلف تو دام دل دانا و خردمند | دشوار جهد دل که در افتاد درین بند | |||||
| بودیم خردمند که زد عشق تو برما | دیوانگی آورد و نماندیم خردمند | |||||
| ای باد بجنبان سر آن زلف و ببخشای | برحال پریشان پریشان شدهیی چند | |||||
| اصحاب هوس چاشنی عشق چه دانند؟ | لذت ندهد تشنهی می را شکر و قند | |||||
| عیبم مکن ای خواجه که در عالم معنی | جهل است خردمندیو دیوانه خردمند | |||||
| تا جان بود از مهر رخش بر نکنم دل | گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند | |||||
| سیلاب سرشک هجران توأم دوش | تا دوش بد امروز به بالای سر آمد | |||||
| یار ب چه توان کرد که میخواری و رندی | پیش همه عیب است و مرا این هنرآمد | |||||
| گر عادت بخت من و خوی تو چنین است | مشکل بود از کلبهی احزان بدر آمد | |||||
| دل خود چه متاعی است که از ما طلبد دوست | حقا که اگر جان طلبد زود برآید | |||||
| زنهار که آن بند قباچست نبندی | کز نازکیش بخیه براندام برآید | |||||
| او کرده ترش گوشهی ابرو ز سر خشم | من منتظر لب که چه دشنام برآید | |||||
| ای ساقی بدمست مزن تیغ که در تن | خون آن قدرم نیست که در جام برآید | |||||
| آن را که بهشتی صفتی داغ نکردست | گر از نه دوزخ کشیش خام برآید | |||||
| گفتی که سرت خاک کنم بر سر این کو | ای خاک بر ان سر که بدین شاد نباشد | |||||
| یارب که می خوش دلیت باد گوارا | هر چند که از مات گهی یاد نیاید | |||||
| فرداش مخوانید به بالینگه من زانک | شیرین به سر تربت فرهاد نیاید | |||||
| چون عاشق صادق شدی ایمن منشین زانک | شمشیر بلا بر سر مردانه نسازد | |||||
| سر تا به قدم جمله هنر دارد و خوبی | عیبش همه آنست که با بنده نسازد | |||||