گلستان/باب دوم

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
گلستان/باب اول گلستان (باب دوم ‐ در اخلاق درویشان)
از سعدی
گلستان/باب سوم



حکایت[ویرایش]

یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم

هر که را جامه پارسا بینی

پارسا دان و نیکمرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیست

محتسب را درون خانه چه کار

حکایت[ویرایش]

درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید

عذر تقصیر خدمت آوردم       که ندارم به طاعت استظهار
عاصیان از گناه توبه کنند       عارفان از عبادت استغفار

عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده ام نه طاعت و بدریوزه آمده ام نه به تجارت

اِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه .

می‌نگویم که طاعتم بپذیر       قلم عفو بر گناهم کش

حکایت[ویرایش]

عبد القادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی‌گفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا بر انگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم

ای که هرگز فرامشت نکنم       هیچت از بنده یاد می‌آید

حکایت[ویرایش]

دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود

ترا کی میسر شود این مقام       که با دوستانت خلافست و جنگ
در برابر چو گوسپند سلیم       در قفا همچو گرگ مردم خوار

حکایت[ویرایش]

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر .

چه دانند مردم که در جامه کیست       نویسنده داند که در نامه چیست
صورت حال عارفان دلق است       این قدر بس چو روی در خلق است
در قژا کند مرد باید بود       بر مخنث سلاح جنگ چه سود

ابریق رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت میرفت. چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم

والسَّلامَةُ فی الوَحْده


شنیدستی که گاوی در علف خوار       بیالاید همه گاوان ده را
به یک ناتراشیده در مجلسی       برنجد دل هوشمندان بسی
اگر برکه ای پر کنند از گلاب       سگی در وی افتد کند منجلاب

حکایت[ویرایش]

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند.

ترسـم نرسـی به کــــعبه ای اعــرابی کاين ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام خويش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد. گفت: نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد.


اى هنرها گرفته بر كف دست       عيــــب‌ها برگــرفته زير بــغـل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور       روز درماندگی به سیم دغل

حکایت[ویرایش]

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای به درگاه یگانه بگذارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعى جز خویشتن را       که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند       نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش

حکایت[ویرایش]

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم

طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق       تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش

حکایت[ویرایش]

یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور به جامع دمشق در آمد و بر کنار برکه کلاسه طهارت همی‌ساخت پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جایگه خلاص یافت چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت مرا مشکلی هست اگر اجازت پرسیدنست گفت آن چیست گفت یاد دارم که شیخ بروی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند. شیخ اندرین فکرت فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر بر آورد و گفت نشنیده ای که خواجه عالم(ع) گفت

لی مَعَ اللهِ وَقتٌ لا یَسَعنی فیه مَلَکٌ مقربٌ و لا نَبیٌ مُرسَل

و نگفت علی الدوام وقتی چنین که فرمود به جبرئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت با حفصه و زینب در ساختی مشاهدة الابرار بَیْن التجلّی وَ الاِستتار می‌نماید و می‌رباید.

اُشاهِدُ مَنْ اَهوی بِغَیْر وَسیلة       فَیَلْحَقُنی شَأنٌ اَضلُّ طَریقاً

حکایت[ویرایش]

یکی پرسید از آن گم کرده فرزند       که ای روشن گهر پیر خردمند
بگفت احوال ما برق جهانست       دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم علی نشینیم       گهی بر پشت پای خود نبینیم

حکایت[ویرایش]

در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که

و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید

سخن به جایی رسانیده که گفتم

دوست نزدیکتر از من به من است       وین عجبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او       در کنار من و من مهجورم

من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش امدند و خامان مجلس به جوش گفتم ای سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور

فهم سخن چون نکند مدعی       قوت طبع از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار       تا بزند مرد سخنگوی گوی

حکایت[ویرایش]

شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار

پای مسکین پیاده چند رود       کز تحمل ستوه شد بُختی
تا شود جسم فربهی لاغر       لاغری مرده باشد از سختی

گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس اگر رفتی بردی و گر خفتی مردی

خوشست زیر مغیلان به ره بادیه خفت       شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت

حکایت[ویرایش]

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد مدت‌ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل علی الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه می‌گویی گفت شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی

گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز       تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد
گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد       کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد

حکایت[ویرایش]

درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم

گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید

و الفقیرُ لا یَمْلِکُ

هر چه درویشان راست وقف محتاجان است حاکم دست از و بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده ای که گویند

خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب

چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده       دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین

حکایت[ویرایش]

پادشاهی پارسایی را دید گفت هیچت از ما یاد آید گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می‌کنم

هر سو دود آن کس ز بر خویش براند       وآن را که بخواند بدر کس ندواند

حکایت[ویرایش]

یکی از جمله صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ پرسید که موجب درجات این چیست و سبب درکات آن که مردم به خلاف این معتقد بودند. ندا آمد که این پادشه بارادت درویشان به بهشت اندرست و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.

دلقت به چه کار آید و تسبیح و مرقع       خود را ز عمل‌های نکوهیده بری دار
حاجت به کلاه بر کی داشتنت نیست       درویش صفت باش و کلاه تتری دار

حکایت[ویرایش]

پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی‌رفت و می‌گفت

نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم       نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم       نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم

اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می‌روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست       چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
ای بسا اسب تیز رو که بماند       که خر لنگ جان بمنزل برد
بس که در خاک تندرستان را       دفن کردیم و زخم خورده نمرد

حکایت[ویرایش]

عابدی را پادشاهی طلب کرد اندیشید که داروی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند آورده اند که داروی قاتل بخورد و بمرد

آن که چون پسته دیدمش همه مغز       پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق       پشت بر قبله می‌کنند نماز


چون بنده خدای خویش خواند       باید که به جز خدا نداند

حکایت[ویرایش]

کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود

چو پیروز شد دزد تیره روان       چه غم دارد از گریه کاروان

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن

آهنی را که موریانه بخورد       نتوان برد از و به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ       نرود میخ آهنین در سنگ

همانا که جرم از طرف ماست

به روزگار سلامت شکستگان دریاب       که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی       بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

حکایت[ویرایش]

چندان که مرا شیخ اجلّ ابوالفرج بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف رای مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی

قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست را       محتسب گر می‌خورد معذور دارد مست را

تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در میان مطربی دیدم

گویی رگ جان می‌گسلد زخمه ناسازش       ناخوش تر از آوازه مرگ پدر آوازش

گاهی انگشت حریفان از و در گوش و گهی بر لب که خاموش

نُهاجُ اِلی صوتِ الاَغانی لطیبها       و انتَ مُغنٍّ اِنْ سَکتَّ نطیبُ
نبیند کسی در سماعت خوشی       مگر وقت رفتن که دم در کشی
چون در آواز آمد آن بربط سرای       کد خدا را گفتم از بهر خدای
زیبقم در گوش کن تا نشنوم       یا درم بگشای تا بیرون روم

فی الجمله پاس خاطر یاران را موافقت کردم و شبی به چند مجاهده بروز آوردم

مؤذن بانگ بی هنگام برداشت       نمی‌داند که چند از شب گذشته است
درازیّ شب از مژگان من پرس       که یک دم خواب در چشمم نگشته است

بامدادان به حکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنّی نهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم یاران ارادت من در حقّ او خلاف عادت دیدند و بر خفت عقل حمل کردند یکی زان میان زبان تعرّض دراز کرد و ملامت کردن آغاز که این حرکت مناسب رای خردمندان نکردی خرقه مشایخ به چنین مطربی دادن که در همه عمرش درمی ‌بر کف نبوده است و قراضه ای در دف

مطربی دور ازین خجسته سرای       کس دو بارش ندیده در یک جای
راست چون بانگش از دهن برخاست       خلق را موی بر بدن برخاست
مرغ ایوان ز هول او پرید       مغز ما برد و حلق خود درید

گفتم زبان تعرض مصلحت آن است که کوتاه کنی که مرا کرامت این شخص ظاهر شد گفت مرا بر کیفیت آن واقف نگردانی تا منش هم تقرّب کنم و بر مطایبتی که کردم استغفار گویم .گفتم بلی به علت آن که شیخ اجلم بارها به ترک سماع فرموده است و موعظه بلیغ گفته و در سمع قبول من نیامده امشبم طالع میمون و بخت همایون بدین بقعه رهبری کرد تا به دست این توبه کردم که بقیّت زندگانی گرد سماع و مخالطت نگردم

آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین       گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
ور پرده عشاق و خراسان و حجازست       از حنجره مطرب مکروه نزیبد

حکایت[ویرایش]

لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمدی از فعلِ آن پرهیز کردمی.

نگویند از سرِ بازیچه حرفی       کزان پندی نگیرد صاحبِ هوش
وگر صد باب حکمت پیشِ نادان       بخوانی، آیدش بازیچه در گوش

حکایت[ویرایش]

عابدی را حکایت کنند که شبی دَه مَن طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی. صاحب دلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی [بسیار] ازین فاضل تر بودی

اندرون از طعام خالی دار       تا دَرو نورِ معرفت بینی
تهی از حکمتی به علّت آن       که پُری از طعام تا بینی

حکایت[ویرایش]

بخشایش الهی گم شده ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت تا به حلقه اهل تحقیق در آمد به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعده اوّلست و زهد و طاعتش نامعوّل

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای       ولیک می‌نتوان از زبان مردم رست

طاقت جور زبان‌ها نیاورد و شکایت پیش پیر طریقت برد جوابش داد که شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارندت

چند گویی که بد اندیش و حسود       عیب جویان من مسکینند
گه به خون ریختنم برخیزند       گه به بد خواستنم بنشینند
نیک باشی و بدت گوید خلق       به که بد باشی و نیکت بینند

لیکن مرا که حسن ظن همگان در حق من به کمالست و من در عین نقصان روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن

اِنّی لَمُستَتِرٌ مِنْ عَینِ جیرانی       وَ الله یَعلمُ اِسراری و اِعلانی
در بسته بروی خود ز مردم       تا عیب نگسترند ما را
در بسته چه سود و عالم الغیب       دانای نهان و آشکارا

حکایت[ویرایش]

پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است گفتا به صلاحش خجل کن

تو نیکو روش باش تا بدسگال       به نقص تو گفتن نیابد مجال
چو آهنگ بربط بود مستقیم       کی از دست مطرب خورد گوشمال

حکایت[ویرایش]

یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان

چو هر ساعت از تو به جایی رود دل       به تنهایی اندر صفایی نبینی
ورت جاه و مالست و زرع و تجارت       چو دل با خدایست خلوت نشینی

حکایت[ویرایش]

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که دران سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکاندر آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می‌نالید       عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را       مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که ترا       بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست       مرغ تسبیح گوی و ما خاموش

حکایت[ویرایش]

وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحب دل هم دم من بودند و هم قدم وقت‌ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حیّ عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت. گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد ترا همچنان تفاوت نمی‌کند

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری       تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب       گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری
وَ عِندَ هُبوبِ النّاشراتِ عَلَی الحِمی       تَمیلُ غُصونُ البانِ لا الحَجَرُ الصَّلدُ
بذکرش هر چه بینی در خروش است       دلی داند درین معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانیست       که هر خاری به تسبیحش زبانیست

حکایت[ویرایش]

یکی را از ملوک مدّت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند اتفاقاً اول کسی که در آمد گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن فی الجمله سپاه و رعیت به هم بر آمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او رفت. درویش ازین واقعه خسته خاطر همی‌بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمدو در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عزّوجل که گلت از خار بر آمد و خار از پای بدر آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی

اِنَّ مَع العسرِ یُسراً

شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده       درخت وقت برهنه است و وقت پوشیده

گفت ای یار عزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی

اگر دنیا نباشد دردمندیم       وگر باشد به مهرش پای بندیم
حجابی زین درون آشوب تر نیست       که رنج خاطرست ار هست و گر نیست
مطلب گر توانگری خواهی       جز قناعت که دولت ایست هنی
گر غنی زر به دامن افشاند       تا نظر در ثواب او نکنی
کز بزرگان شنیده ام بسیار       صبر درویش به که بذل غنی
اگر بریان کند بهرام گوری       نه چون پای ملخ باشد ز موری

حکایت[ویرایش]

ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً هر روز میا تا محبت زیادت شود.

صاحب دلی را گفتند بدین خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده گفت برای آنکه هر روز می‌توان دید مگر در زمستان که محجوبست و محبوب

به دیدار مردم شدن عیب نیست       ولیکن نه چندان که گویند بس
اگر خویشتن را ملامت کنی       ملامت نباید شنیدت ز کس

حکایت[ویرایش]

یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.

شکم زندان بادست ای خردمند       ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل       ندارد هیچ عاقل باد در دل


حریف ترشروی ناسازگار       چو خواهد شدن دست پیشش مدار

حکایت[ویرایش]

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند یکی از رؤسای حلب که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالتست گفتم چه گویم.

همی‌گریختم از مردمان به کوه و به دشت       که از خدای نبودم به آدمی پرداخت
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت       که در طویله نامردمم بباید ساخت
پای در زنجیر پیش دوستان       به که با بیگانگان در بوستان

بر حالت من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نکاح من در آورد به کابین صد دینار. مدتی بر آمد بدخوی ستیزه روی نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغّص داشتن

زن بد در سرای مرد نکو       هم درین عالمست دوزخ او
زینهار از قرین بد زنهار       وَ قِنا رَبَنا عذابَ النّار

باری زبان تعنّت دراز کرده همی‌گفت تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ باز خرید گفتم بلی من آنم که به ده دینار از قید فرنگم باز خرید وبه صد دینار به دست تو گرفتار کرد.

شنیدم گوسپندی را بزرگی       رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید       روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی       چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی

حکایت[ویرایش]

یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه می‌گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات.

ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه کفاف وی معین دارند و بار عیال از دل او بر خیزد.

ای گرفتار پای بند عیال       دیگر آسودگی مبند خیال
غم فرزند و نان و جامه و قوت       بازت آرد ز سیر در ملکوت


همه روز اتفاق می‌سازم       که به شب با خدای پردازم
شب چو عقد نماز می‌بندم       چه خورد بامداد فرزندم

حکایت[ویرایش]

یکی از متعبّدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی پادشاهی به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازم که فراغ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا کنند، زاهد را این سخن قبول نیامد و روی بر تافت.

یکی از وزیران گفتش پاس خاطر ملک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیت مکان معلوم کنی پس اگر صفای وقت عزیزان را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقیست. آورده اند که عابد به شهر اندر آمد و بستان سرای خاص ملک را به دو پرداختند مقامی دلگشای روان آسای

گل سرخش چو عارض خوبان       سنبلش همچو زلف محبوبان
همچنان از نهیب برد عجوز       شیر ناخورده طفل دایه هنوز
وَ اَفانینِ عَلیها جُلَّنار       عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نار

ملک در حال کنیزکی خوبروی پیش فرستاد

از این مه پاره ای عابد فریبی       ملایک صورتی طاوس زیبی
که بعد از دیدنش صورت نبندد       وجود پارسایان را شکیبی

همچنین در عقبش غلامی بدیع الجمال لطیف الاعتدال

هَلکَ الناسُ حَولَهُ عطشاً       وَ هْوَ ساق یَری وَ لا یَسقی
دیده از دیدنش نگشتی سیر       همچنان کز فرات مستسقی

عابد طعام‌های لذیذ خوردن گرفت و کسوت‌های لطیف پوشیدن و از فواکه و مشموم و حلاوات تمتّع یافتن و در جمال غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفته اند زلف خوبان زنجیر پای عقلست و دام مرغ زیرک

در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش       مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی

فی الجمله دولت وقت مجموع به روز زوال آمد و چنان که شاعر گوید

هر که هست از فقیه و پیر و مرید       وز زبان آوران پاک نفس
چون به دنیای دون فرود اید       به عسل در بماند پای مگس

بار دیگر ملک به دیدن او رغبت کرد عابد را دید از هیأت نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالش دیبا تکیه زده و غلام پری پیکر به مروحه طاوسی بالای سر ایستاده بر سلامت حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند تا ملک به انجام سخن گفت چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زهاد را. وزیر فیلسوف جهاندیده حاذق که با او بود گفت یا خداوند شرط دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند.

خاتون خوب صورت پاکیزه روی را       نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش
درویش نیک سیرت پاکیزه خوی را       نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش


تا مرا هست و دیگرم باید       گر نخوانند زاهدم شاید

حکایت[ویرایش]

مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم.

گفت این چه حکایتست آنچه من دانم درین ملک چهار صد زاهدست گفت ای خداوند جهان آنکه زاهدست نمیستاند و آنکه میستاند زاهد نیست. ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در حق خداپرستان ارادتست و اقرار مرین شوخ دیده را عداوتست و انکار و حق به جانب اوست

زاهد که درم گرفت و دینار       زاهدتر از او یکی به دست آر

حکایت[ویرایش]

یکی را از علمای راسخ پرسیدند چه گویی در نان وقف گفت اگر نان از بهر جمعیت خاطر میستاند حلالست و اگر جمع از بهر نان می‌نشیند حرام

نان از برای کنج عبادت گرفته اند       صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان

درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریم النفس بود طایفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر یکی بذله و لطیفه همی‌گفتند درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده یکی از آن میان به طریق ظرافت گفت ترا هم چیزی بباید گفت گفت مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده ام به یک بیت از من قناعت کنید همگان به رغبت گفتند بگوی گفت

من گرسنه در برابرم سفره نان       همچون عزبم بر در حمام زنان

یاران نهایت عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند صاحب دعوت گفت ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می‌سازند درویش سر بر آورد و گفت

کوفته بر سفره من گو مباش       گرسنه را نان تهی کوفته است

حکایت[ویرایش]

مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق برنج اندرم از بس که به زیارت من همی‌آیند و اوقات مرا از تردّد ایشان تشویش می‌باشد گفت هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند

گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود       کافر از بیم توقع برود تا در چین

حکایت[ویرایش]

فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی‌کند به حکم آن که نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار

ترک دنیا به مردم آموزند       خویشتن سیم و غلّه اندوزند
عالمی را که گفت باشد و بس       هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند       نه بگوید به خلق و خود نکند

اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَکُم

عالم که کامرانی و تن پروری کند       او خویشتن گمست که را رهبری کند

پدر گفت ای پسر به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحانبگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و می‌گفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی فارجه بشنید و گفت تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی. همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزّازست آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری

گفت عالم به گوش جان بشنو       ور نماند بگفتنش کردار
باطلست آن چه مدّعی گوید       خفته را خفته کی کند بیدار
مرد باید که گیرد اندر گوش       ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه       بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود       تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج       وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را

حکایت[ویرایش]

یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت

اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراماً . .

اگر من ناجوانمردم به کردار       تو بر من چون جوانمردان گذر کن
دریای فراوان نشود تیره به سنگ       عارف که برنجد تنک آب است هنوز
ای برادر چو خاک خواهی شد       خاک شو پیش از آن که خاک شوی

حکایت[ویرایش]

این حکایت شنو که در بغداد       رایت و پرده را خلاف افتاد
من و تو هر دو خواجه تا شانیم       بنده بارگاه سلطانیم
تو نه رنج آزموده‌های نه حصار       نه بیابان و باد و گرد و غبار
تو بر بندگان مه رویی       با غلامان یاسمن بویی
گفت من سر بر آستان دارم       نه چو تو سر بر آسمان دارم

حکایت[ویرایش]

یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد

گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن       مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
بنی آدم سرشت از خاک دارد       اگر خاکی نباشد آدمی نیست

حکایت[ویرایش]

بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفته اند برادر که در بند خویشست نه برادر و نه خویشست

یاد دارم که مدّعی درین بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و این چه تو گفتی مناقض آن است گفتم غلط کردی که موافق قرآن است

و اِن جاهَداکَ عَلی اَن تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ به عِلمٌ فلا تَطِعْهما

حکایت[ویرایش]

لبش نه انبانست

      دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست
پیرمردی لطیف در بغداد       دخترک را به کفشدوزی داد
بامدادان پدر چنان دیدش       پیش داماد رفت و پرسیدش
نگفتم این گفتار       هزل بگذار و جدّ ازو بردار

حکایت[ویرایش]

آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود

زشت باشد دیبقى و دیبا       که بود بر عروس نازیبا

فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری ببستند. آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سر ندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همی‌کرد فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی گفت ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد شوی زن زشت روی، نابینا به.

حکایت[ویرایش]

پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زان میانه فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما درین دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر

در آن ساعت که خواهند این و آن مرد       نخواهند از جهان بیش از کفن برد
نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی       وگر خلاف کنندش به جنگ بر خیزد

طریق درویشان ذکرست و شکر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل.

هر که بدین صفتها که گفتم موصوفست به حقیقت درویشست و گر در قباست

اما هرزه گردی بی نماز هوا پرست هوس باز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز کند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه بر زبان آید رندست و گر در عباست

پرده هفت رنگ در مگذار       تو که در خانه بوریا داری

حکایت[ویرایش]

دیدم گل تازه چند دسته       بر گنبدی از گیاه رسته
بگریست گیاه و گفت خاموش       صحبت نکند کرم فراموش
من بنده حضرت کریمم       پرورده نعمت قدیمم
با آن که بضاعتی ندارم       سر مایه طاعتی ندارم
رسمست که مالکان تحریر       آزاد کنند بنده پیر
اى بار خدای عالم آرای       بر بنده پیر خود ببخشای
بدبخت کسی که سر بتابد       زین در که دری دگر بیابد

حکایت[ویرایش]

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است گفت آن که را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست

زکوة مال بدر کن که فضله رز را       چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور


توضیحات[ویرایش]

  1. ^  بسیار ستمگر
  2. ^  بسیار نادان
  3. ^  تکیه و پشت گرمی
  4. ^  گدائی
  5. ^  با من رفتار کن آنچه تو سزاوار آنی.
  6. ^  از بزرگان و مشایخ عرفا.
  7. ^  سنگ ریزه
  8. ^  چابک و چالاک
  9. ^  اگر سوار چهارپایان نیستم سعی می‌کنم که غاشیه و زین پوش شما را بر دوش خود حمل کنم.
  10. ^  لباس کهنه متعلّق درویشان.
  11. ^  جامه آکنده به ابریشم خام که در روز جنگ می‌پوشیدند و شمشیر به آن کارگر نیست.
  12. ^  آفتابه
  13. ^  صندوقچه جواهر
  14. ^  سلامت از بلاد آفت در تنهائیست.
  15. ^  آلوده و کثیف کند
  16. ^  بی ادب
  17. ^  حوض آب
  18. ^  گودالی که آب حمّامها و مطبخ‌ها بدانجا رود.
  19. ^  عرب صحرانشین و بیابانی.
  20. ^  سیم ناسره و قلب
  21. ^  حریص
  22. ^  قرآن
  23. ^  اداء کردن
  24. ^  بدگوئی
  25. ^  خود بینی و خودپسندی
  26. ^  از گزند محفوظ باشی ای که نیکوئی‌های مرا می‌شماری ظاهر حال من نیست که بینی و باطن مرا نداسته که چیست و بهتر آن بود که گفته می‌شد (کفیتُ الاذی) اذیّت کردن تو مرا بس و کافیست.
  27. ^  نام محلّی در شام.
  28. ^  نام برکه ای بوده در جامع دمشق
  29. ^  مرا با خداوند متعال وقتی است که در آن هیچ فرشته مقرّب و نبیّ مرسل راه نمی‌یابد و دخالت ندارد.
  30. ^  مشاهده و مکاشفه نیکان و اولیای حق میان ظهور و خفا است یعنی دائم بر یک حال نیستند گاهی صاحب کرامات و خارق عادات و گاهی مانند سایر مردم باشند.
  31. ^  جهنده
  32. ^  بالا خانه
  33. ^  ما به بنده از رگ ورید نزدیکتریم.
  34. ^  طعام و شراب
  35. ^  هت
  36. ^  شتر خراسانی
  37. ^  دزد راهزن
  38. ^  نام درختی خاردار.
  39. ^  فقیر مالک چیزی نیست.
  40. ^  منازل دوزخ
  41. ^ 
  42. ^  لباس وصله کرده
  43. ^  مخفّف تاتاری که نام قومی است از ترکستان بیشتر سپاهیان مغول از ایشان بود.
  44. ^  نام یکی از منازل نزدیک مکّه معظّمه است که در آنجا درخت خرما و تاک بوده.
  45. ^  پاره و اندکی
  46. ^  کسی را نیکو حال کردن.
  47. ^  کنیّت محدّث معروف که مذهب حنبلی داشت.
  48. ^  به سوی آواز سرودها به سبب خوبی و پاکیزگی آن برانگیخته می‌شویم در اغب می‌کردیم ولی تو آوازه خوان و سراینده هستی که اگر خاموش شوی خوشحال می‌شویم.
  49. ^  خرده و پاره زر و سیم
  50. ^  دایره - نام یکی از آلات طرب.
  51. ^  شوخی و خوش طبعی
  52. ^  کارهای نهی شده
  53. ^  زشتی‌ها
  54. ^  نیکی‌ها
  55. ^  بی اعتماد و بی اعتبار
  56. ^  قورباغه
  57. ^  قبیله
  58. ^  کلیدها - جمع مفتاح
  59. ^  جمع قلعه
  60. ^  همانا با هر سختی و رنج راحت و آسانی باشد.
  61. ^  گوارا و خوش طعم و لذیذ.
  62. ^  نام یکی از صحابه پیامبر(ص)
  63. ^  نام بیابانی در بیت المقدّس
  64. ^  نام شهری از نواحی شام
  65. ^  نام شهری از ولایت شام.
  66. ^  مهر زن
  67. ^  شکسته و تیره
  68. ^  عیب جویی و بدگویی
  69. ^  خرجی
  70. ^  عالم معنی و ارواح و فرشتگان
  71. ^  بسیار عبادت کنندگان.
  72. ^  شاخهائیکه بر آن گل انار بود گفتی بر درخت سبز آتش آویخته شده.
  73. ^  مردم در پیرامون وی از تشنگی هلاک می‌شدند در صورتی که او ساقی است که می‌بیند و تشنگان را آب نمی‌دهد.
  74. ^  کسی به به مرض استسقاء مبتلا شود و آن مرضی است که بیمار هر چند آب خورد سیراب نشود.
  75. ^  میوه‌ها
  76. ^  بوئیدنی
  77. ^  بادبزنی که از پر طاووس است.
  78. ^  دوستدار حکمت
  79. ^  آیا مردم را به احسان و نیکی امر می‌کنید و خویشتن را فراموش می‌کنید.
  80. ^  خیر خواهان
  81. ^  گل ولای
  82. ^  عبادتگاه درویشان و مشایخ ایشان - معرّب خانگاه.
  83. ^  چون به کار زشتی گذر کنید کریمانه از آنجا بگذرید.
  84. ^  چون گناهکاری را دیدی عیب پوش و بردبار باش - ای که کار بیهوده مرا زشت میشماری چرا کریمانه و جوانمردانه گذر نمی‌کنی.
  85. ^  همقطاران یک خواجه
  86. ^  کمترین و کوچک ترین
  87. ^  مخفف بایست.
  88. ^  منسوب و وابسته کسی نباش که با تو دوست نباشد.
  89. ^  هرگاه پدر و مادر بکوشند و ترا بر آن دارند چیزی را که بدان علم نداری با من شریک کنی ایشان را فرمان بر.
  90. ^  گزیدن
  91. ^  شوخی کردن
  92. ^  نوعی پارچه ابریشمی منسوب به دهیق از قراء مصر.
  93. ^  نابینا
  94. ^  نام شهری است از جزیره سیلان واقع در جنوب هندوستان.
  95. ^  برگزیدن و دیگری را بر خود ترجیح دادن.
  96. ^  بنده آزاد کردن
  97. ^  بزرگ