گرشاسپنامه/وصف بیابان و رزم گر شاسب با زنگی
ظاهر
| بیابانی آمدش ناگاه پیش | ز تابیدن مهر پهناش بیش | |||||
| چه دشتی که گروی بود چرخ ماه | درو ماه هر شب شدی گم ز راه | |||||
| همه دشت سنگ و همه سنگ غاز | همه خار ریگ و همه ریگ مار | |||||
| هواش آتش و اخگر تفته بوم | گیاهش همه زهر و بادش سموم | |||||
| نه مرغ اندرو دیده یک قطره آب | نه غول اندرو بوده فرزند یاب | |||||
| رهی سخت چون چینود تن گداز | تهی چون کف زُفت روز نیاز | |||||
| درشتیش چون داغ در دل نهان | درازیش چون روزگار جهان | |||||
| ز رنجش به جز مرگ فریاد نه | درو هیچ جنبنده جز باد نه | |||||
| به پهنای گیتی نشیب و فراز | تو گفتی که فرشیست گسترده باز | |||||
| ز شوره درو پود و از ریگ تار | ز دوزخش رنگ و ز دیوان نگار | |||||
| درین راه ده روزه چون تاختند | بیابان پهن از پس انداختند | |||||
| به ره چشمهٔ آب دیدند چند | میانشان برآورده میلی بلند | |||||
| بر آن میل چوبی زنی ساخته | دو دست از فراز سرافراخته | |||||
| هر آنچ از هوا مرغ از گونه گون | بر آن بر نشستی فتادی نگون | |||||
| فرو ریختی هر دو پرّش بجای | از آن پس نرفتی همی جز به پای | |||||
| همه دشت از آن مرغ بد گردگرد | فکندند بسیار و کشتند و خورد | |||||
| زمانی به هم چشم کردند گرم | از آن پس گرفتند ره نرم نرم | |||||
| به کوهی رسیدند سر بر سپهر | بر آن کُه دژی برتر از اوج مهر | |||||
| چو ماری رهش یکسر از پیچ و خم | گرفته به دُم کوه و کیوان به دَم | |||||
| تو گفی تنی بُد مگر چرخ ماه | مر او را سر آن کوه و آن دژ کلاه | |||||
| بیابان ز صد میل ره یکسره | گذر زیر آن دژ بُد اندر دره | |||||
| در آن دژ یکی زنگی پرستیز | که غول از نهیبش گرفتی گریز | |||||
| به چهره سیاه و به بالا دراز | به دیدار دیو و به دندان گراز | |||||
| تو گفتی تن و چهر آن دیو زشت | خدای از دم و دود دوزخ سرشت | |||||
| سیاهی که چون جنگ برگاشتی | به کف سنگ و پیل استخوان داشتی | |||||
| ز که دیدبانش سرافراخته | ز صد میل ره دیده برساخته | |||||
| اگر مردم اندک بدی گر بسی | ابی باژ نگذشتی از وی کسی | |||||
| پس کوه شهری پرانبوه بود | بسی ده به پیرامن کوه بود | |||||
| همه کس بد از بیم فرمانبرش | خورش ها همی تاختندی برش | |||||
| به نوبت ز هر دژ کنیزی چو ماه | ببردی و کردی مر او را تباه | |||||
| چو گرشاسب نزدیکی دژ رسید | ز که دیدبانش جرس برکشید | |||||
| سبک جست زنگی ز آوای زنگ | شده مست و طاسی پر از می به چنگ | |||||
| همان سنگ و پیل استخوان در ربود | دوید از پس پهلوان همچو دود | |||||
| چنان نعره ای زد که کُه شد نوان | نگه کرد ناگه ز پس پهلوان | |||||
| دمان زنگییی دید چون کوه قار | که ابلیس ازو خواستی زینهار | |||||
| سیه کردی از چهره گیتی فروز | شب آوردی از سایه مهمان روز | |||||
| به بالا چو بر رفته بر ابر ساج | به دندان چو دو شانه بر هم ز عاج | |||||
| دو چشمش چو دو گنبد قیرفام | نشانده ز پیروزه مینا دو جام | |||||
| سر بینی اش چون دو رزون به هم | گشاده ز دوزخ درو دود و دم | |||||
| به سر برش موی گره بر گره | چو بر قیر زنگار خورده زره | |||||
| ز دیوست گفتیش رفتار و پی | درازا و رنگ از شب ماه دی | |||||
| سوی پهلوان چون که غضبان ز چنگ | رها کرد آن سی منی خاره سنگ | |||||
| سر از سنگ او پهلوان درکشید | ازو رفت و شد در زمین ناپدید | |||||
| دگر ره برآمد پر از چین رخان | زدش بر سر آن شاخ شاخ استخوان | |||||
| بخستش دو کتف و سپر کرد خرد | به گرز اندر آمد سپهدار گرد | |||||
| چنان زدش بر سر به زور دو دست | که با مغز و خون چشمش از سر بجست | |||||
| به خنجر سرش را ز تن برگرفت | سوی دیدبانش ره اندر گرفت | |||||
| پیاده بر آن کُه چو نخجیرگیر | همی شد ز پس تا فکندش به تیر | |||||
| بشد تا بد آن شهر از آن سوی کوه | به پرسش گرفتند گردش گروه | |||||
| که با تو درین ره که بد یارمند | که رستی ز دست سیه بی گزند | |||||
| چنین گفت کان کاو مرا زشت خواه | چنان باد غلتان به خون کان سیاه | |||||
| سر زنگی از پیش ایشان فکند | برآمد ز هرکس خروشی بلند | |||||
| دویدند هر کس همی دید پست | گرفت آفرین بر چنان زور و دست | |||||
| به تاراج دژ تیز بشتافتند | بسی گوهر و سیم و زر یافتند | |||||
| به خروارها عنبر و زعفران | هم از فرش و از دیبهٔ بی کران | |||||
| غریوان یکی ماهرخ دختری | کزآن شهر بودش پدر مهتری | |||||
| ببردند نزد پدر هم به جای | فکندند دژ پست در زیر پای | |||||
| بسی هدیهٔ گونه گون ساختند | به پوزش بر پهلوان تاختند | |||||
| بلابه شدند آن همه شهریار | که بر ما تو باش از جهان شهریار | |||||
| نپذرفت و یک هفته آنجا ببود | سر هفته زان شهر برکرد زود | |||||
| یکی پیک با باد همراه کرد | پدر را ازین مژده آگاه کرد | |||||
| ببد شاد اثرط سپه برنشاند | بدان مژده ده زر و گوهر فشاند | |||||
| یکی هودج از ماه زرین سرش | زده کله زرّبفت از برش | |||||
| بیاراست بر کوههٔ زنده پیل | زد آذین ز دیبا و گنبد دو میل | |||||
| جهان شد بهاری چو باغ ارم | زبرگرد مشک ابر و باران درم | |||||
| همه پشت پیلان درفشان درفش | ز دیبا جهان سرخ و زرد و بنفش | |||||
| سواران همه راه بر پشت زین | ستاننده رطل این از آن آن از این | |||||
| ز بس برهم آمیخته مشک و می | بر اسبان شده غالیه گرد و خوی | |||||
| بر آیین آن روزگار از نخست | ز سر باز بستند عقدی درست | |||||
| به هر برزن آواز خنیاگران | به هر گوشه ای دست بند سران | |||||
| هم از ره عروس نو و شاه نو | در ایوان نشستند بر گاه نو | |||||
| گشاد اثرط از بهر جفت پسر | یکی گنج یاقوت و دُر سر به سر | |||||
| براو کرد چندان گهرها نثار | که گنج پدر بر دلش گشت خوار | |||||
| برآن مهرکش بود صد برفزود | نهان زی پدر نامه ای کرد زود | |||||
| ز کار سپهدار و آن فر و جاه | همه گفت از کار زنگی و راه | |||||
| دژم گشت قیصر ز کردار خویش | روان کرد گنجی از اندازه بیش | |||||
| هزار اشتر آراسته بار کرد | ده از بارگی بار دینار کرد | |||||
| هزار دگر راست کردند بار | ز فرش و خز و دیبهٔ شاهوار | |||||
| ز زر افسر و یاره و طوق و تاج | به گوهر نگاریده تختی ز عاج | |||||
| دو صد اشتر آرایش بارگاه | ازو صد سپید و دگر صد سیاه | |||||
| فرستاد پاک اثرط راد را | همان دخت و فرخنده داماد را | |||||
| دگر هرکرا بد سزا هدیه داد | به نامه بسی پوزش آورد یاد | |||||
| زبس خواهشش پهلوان نرم شد | از آزار دل سوی آزرم شد | |||||
| به خلعت فرستاده را شاد کرد | به پاسخ بسی نیکوی یاد کرد | |||||
| دگر گفت گامی ره از کام تو | نگردم، نجویم، جز آرام تو | |||||
| ولیکن بدان مرد بازارگان | ز نیکی بکن هر چه داری توان | |||||
| بدان کاو دل و جان و رای منست | بدو هرچه کردی به جای منست | |||||
| بود آینه دوست را مرد دوست | نماید بدو هرچه زشت و نکوست | |||||
| فرستاد ازینگونه پیغام باز | از آن پس همی بود با کام و ناز | |||||
| از آن پس شد آن مرد بازارگان | شه روم را تاج آزادگان | |||||
| ز گرد گزین وز شه روم نیز | همی یافت هرگونه بسیار چیز | |||||
| به گیتی به جز دست نیکی مبر | که آید یکی روز نیکی به بر | |||||
| بسی جای ها گفته اند این سخن | که کن نیکویی و به جیحون فکن | |||||
| پشیمان نگردد کس از کار نیک | نکوتر ز نیکی چه چیزست و یک | |||||
| به میدان دانش بر اسپ هنر | نشین و ببند از ستایش کمر | |||||
| وفاترگ کن درع رادی بپوش | کمان از خرد ساز و خنجر ز هوش | |||||
| براینسان سواری کن از خویشتن | پس اسپت به هر سو که خواهی فکن | |||||