گرشاسپنامه/شگفتی جزیره درخت واق واق
ظاهر
| سه هفته چو راندند از آن پس به کام | به کوهی رسیدند لانیس نام | |||||
| جزیری به پهنای کشور سرش | همه بیشه واق واق از برش | |||||
| به بالا ز صدرش فزون هر درخت | به مه بر سر و ، بیخ بر سنگ سخت | |||||
| همه برگشان پهن و زنگار گون | ز گیلی سپرها به پهنا فزون | |||||
| بَر هر یکی چون سَر مردمان | برو چشم و بینیّ و گوش و دهان | |||||
| چو ناگه وزیدی یکی باد تیز | از این بیشه برخاستی رستخیز | |||||
| سَرِ شاخ ها سوی ساق آمدی | وزآن هر سری واق واق آمدی | |||||
| سپهبد ز ملاّح فرزانه رای | بپرسید کای راست بر رهنمای | |||||
| برین کُه درختست چندین هزار | همه سبز و بشکفته با برگ و بار | |||||
| ز چندین بر و برگ آمیخته | چرا نیست جز اندکی ریخته | |||||
| بدو گفت هر بامدادی که مهر | فروزد سپهر و زمین را به چهر | |||||
| گلستان ازو سبز دریا شود | سیه شعر این زرد دیبا شود | |||||
| فغان زین درختان بخیزد همه | گل و برگ و برشان بریزد همه | |||||
| چنین تا به شب برگ ریزان بود | وز آشوب هر دَد گریزان بود | |||||
| چو طاووس گون روز پرّد ز راغ | درآید شب تیره همرنگ زاغ | |||||
| ازین آب در جانور گونه گون | بر آیند سیصد هزاران فزون | |||||
| خورند این بر و برگ پاشیده پاک | نمانند بر جای جز سنگ و خاک | |||||
| چنین هر شب تیره پیدا شوند | سپیده دمان باز دریا شوند | |||||
| درخت آن گه از نو شگفتن گرد | ز سَر شاخ و برگش شکفتن گرد | |||||
| فشاند برو زو شب آید به بار | برینگونه باشد همه روز گار | |||||
| شگفتی بسست این چنین گونه گون | که آن کس نداند جز ایزد که چون | |||||
| به هر کار کاو ساخت داننده اوست | روان بخش و روزی رساننده اوست | |||||
| ز مردم همان جا به هر سو رمه | بدیدند پویان برهنه همه | |||||
| به یک چشم و یک روی ویک دست وپای | به تک همچو آهو دونده ز جای | |||||
| دو تن همبر استاده ز ایشان به هم | بدی یکتن از ما نه بیش و نه کم | |||||
| نبد کار از جنگشان جز گریز | هم از دور دیدی نکردی ستیز | |||||
| سوی لشکر انگشت کرده دراز | چو مرغان سراینده چیزی به راز | |||||
| به پیکارشان هر کس آهنگ کرد | کز آن نیم چهران برآرند گرد | |||||
| سپهبد برآشفت از آهنگشان | مجویید گفتا کسی جنگشان | |||||
| کز ایشان کسی مرد پیکار نیست | به جز دیدن از دورشان کار نیست | |||||
| هر آن کس که ننمایدت رنج و غم | چو رنجش نمایی تو باشد ستم | |||||
| ز مردم همانا که غمخواره تر | نبودست از ایشان نه بیچاره تر | |||||
| گر آید پیشم یکی را رواست | که تاوی خورد زین کجا خورد ماست | |||||
| سواری برون شد شتابان چو تیر | کز ایشان یکی را کند دستگیر | |||||
| گریزنده یک پای از آنسان شتافت | که اسپ دوان گردش اندر نیافت | |||||
| دگر دید بر مرز دریای ژرف | یکی گرد کوه از سپیدی چو برف | |||||
| همه کُهِ چنان روشن و ساده بود | که یک میل ازو تابش افتاده بود | |||||
| که گر مرغ جُستی برو جای پای | خزیدیش پای و نبودیش جای | |||||
| برش آبگیری کزو جز بخار | شناور نکردی به روزی گذار | |||||
| همه آبش از عکس آن کُه به جوش | چو زخم دهل صد هزاران خروش | |||||
| بسی مرغ در گرد او رنگ رنگ | به سر بر سر و رسته چون شاخ رنگ | |||||
| ز پس هر یکی را دو پا و سه پیش | دو منقار چون تیغ و چنگل چو نیش | |||||
| چو دیدند مردم خروشان شدند | در آن زیر آن آب جوشان شدند | |||||
| پس از یکزمان ز آن که ابری چو قیر | درآمد بزد خیمه در آبگیر | |||||
| از آن ابر مرغان در آن ژرف آب | ببودند پنهان هم اندر شتاب | |||||
| شد ابر از پس کوه در نا پدید | فرو ماند هر کان شگفتی بدید | |||||
| وز آن جا سوی کوه قالون شدند | به رنج گران یک مه افزون شدند | |||||