گرشاسپنامه/رفتن گرشاسب به جنگ فغفور و دیدن شگفتیها
ظاهر
| سپهدار چون هفتهای سور کرد | از آن پس شد اهنگ فغفور کرد | |||||
| همه راه خاقان بپرداخته | به هر جای نزل و علف ساخته | |||||
| سه منزل بدش با سپه رهنمای همی | ورا کرد بدرود و شد بازجای | |||||
| شد شتابان سپهدار گو | نریمان و زاول گره پیشرو | |||||
| به مرز بیابانی آمد فراز زمینش | که گفتی جهانیست گسترده باز | |||||
| همه داغ پای پری | زمانه گم اندر وی از رهبری | |||||
| نه گردون سپرده درازای او | نه خورشید پیموده پهنای او | |||||
| به هر سوش دیوی دژ آگاه بود | به هر گوشه صد غول گمراه بود | |||||
| همان تار پّرنده هزمان ز گرد | چو تیر آمدی در نشستی به مرد | |||||
| بکشتند از آن غول بسیار و مار | به ده روز کردند از آنجا گذار | |||||
| رسیدند جایی چراگاه گور | درو شیرگون چشمه آب شور | |||||
| چو نخچیر از تشنگی در گذار | به نزدیک ان چشمه رفتی فراز | |||||
| شدی نرم نرم آب آن چشمه زیر | پس آشفته گشتی چو غرنده شیر | |||||
| بجستی و نخچیر را بیدرنگ | همان گه بیوباشتی چون نهنگ | |||||
| پس از یک زمان استخوانهاشپاک | بدی گرد آن چشمه بر تیره خاک | |||||
| نه بشناخت آن آب را کس ز شیر | نه دانست کز چیست نخچیرگیر | |||||
| دگر سنگ دیدند کوچک بسی | که چون زآندوبرهم بسودی کسی | |||||
| همان گاه بادی شگرف آمدی | پس از باد باران و برف آمدی | |||||
| ولیکن چو زآن جا به بومی دگر | ببردی، نبودی ورا آن هنر | |||||
| دگر سنگ بد نیز کز بیم نم | چو ابر آمدی برزندی به هم | |||||
| سبک ز ان هوا ابر بگریختی | نه روز برف و ژاله نه نم ریختی | |||||
| ز مرز بیابان چو برتر کشید | سپه را سوی شهر ساجر کشید | |||||
| بزد خیمه با لشکر از گرد شهر | برون شد که گیرد ز نخچیر بهر | |||||
| در و دشت و که دید زاندازه بیش | رَم گور و آهو و غژغا و میش | |||||
| همان روز بفکند بسیار گور | بهخونغرقه هرسو همیتاخت بور | |||||
| درختی بَر چشمهساری بدید | عنان ره انجام از آن سو کشید | |||||
| چو نزدیکشدخاستیک بانگسخت | زنی دید ناکه که جست از درخت | |||||
| یکی شیرخواره گرفته به بر | همی تاخت ز آهو به تک تیزتر | |||||
| بپرسید کاین زن براینگونه چیست | یکی گفت کاین هم چو ما آدمیست | |||||
| درین بیشها گرد این دشت و کوه | بدینسان بیاندازه بینی گروه | |||||
| چو آهوبه تک همچو مردم به روی | چودیوان بهناخن چومیشان بهموی | |||||
| ز بن هیچ با ما نگرند رام | بمیرند زود آنچه گیری به دام | |||||
| از ایشان چو بیمار گردد یکی | برندش براین تیغ کوه اندکی | |||||
| به شیونگری گردش اندر خروش | برآرند و زی ابر دارند گوش | |||||
| گرش ابر تیره ز دیده به اشک | بشوید، درستی گرد بیپزشک | |||||
| وگر هیچ باران نبارد ز میغ | بمیرد، به زیر افکنندش ز تیغ | |||||
| نریمان یکی از درختی ربود | بر پهلوان برد و او را نمود | |||||
| به ره در همه بازویش خسته کرد | همی بود تا مرد و چیزی نخورد | |||||
| ز نخچیر چون شد سپهدار باز | بیآمد کس شاه ساجر فراز | |||||
| فرستاده با هدیه بسیار چیز | به پوزش پیامی نکو داده نیز | |||||
| که دانم کز ایران به کین آمدی | به پیکار فغفور چین آمدی | |||||
| من او را یکی بنده کهترم | نگهبان یک مرز ازین کشورم | |||||
| سه ماهه ز ما تا بدو هست راه | نخستین ازو هر چه باید بخواه | |||||
| هرآن گه گز او کام تو گشت راست | همه بندگانیم و فرمان تراست | |||||
| به هر شهر ازین مرز دیگر بپوی | ز هر شاه باژی که باید بجوی | |||||
| سپهبد سخنهاش بر جای دید | پسندید و آن کرد کاو رأی دید | |||||
| ز زاول گره هر که بودند گرد | همان گه به فرّخ نریمان سپرد | |||||
| به هر شهر فرمود تا با سپاه | بگردد، ز شاهان بود باژخواه | |||||