گرشاسپنامه/رسیدن گرشاسب به یاری اثرط و شبیخون او
ظاهر
| پس که چو خور ساز رفتن گرفت | رخش اندک اندک نهفتن گرفت | |||||
| غو دیده بان از برِ مه رسید | که آمد درفش سپهبد پدید | |||||
| خروش یلان شد ز شادی بر ابر | ستد ناله ی کوس هوش هژبر | |||||
| سپه را دل آمد همه باز جای | یکی مرد ده را بیفشرد پای | |||||
| بر آن بود دشمن که شب در نهان | گریزند زاول گره ناگهان | |||||
| ز گرشاسب آگه نبودند کس | شب آمد ز پیکار کردند بس | |||||
| یل پهلوان داشت کآمد ز راه | تنی ده هزار از یلان سپاه | |||||
| که هر کز گریزندگان یافت زود | عنانشان ز ره باز برتافت زود | |||||
| هم از ره که آمد نشد زی پدر | به کین بست بر جنگ جستن کمر | |||||
| سران سپه و اثرط سرافراز | به صد لابه بردندش از پیش باز | |||||
| ببد تا برآسود و چیزی بخورد | ز لشکر بپرسید پس وز نبرد | |||||
| جز از کشتگان هر که را نام برد | همه خسته دید از بزرگان وخرد | |||||
| ز بس خشم وکین کرد سوگند یاد | که بدهم من امشب بدین جنگ داد | |||||
| زنم تیغ چندان که از جوش خون | رخ قیر گون شب کنم لاله گون | |||||
| شب تار وشبرنگ در زیر من | که تا بد بر ِ گرز وشمشیر من | |||||
| طلایه فرستاد هم در شتاب | زمانی گران کرد مژگان به خواب | |||||
| شبی همچو زنگی سه تر ز زاغ | مه نو چو در دست زنگی چراغ | |||||
| سیاهیش بر هم سیاهی پذیر | چو موج از بر موج دریای قیر | |||||
| چو هندو به قار اندر اندوده روی | سیه جامه وز رخ فروهشته موی | |||||
| چنان تیره گیتی که از لب خروش | ز بس تیرگی ره نبردی به گوش | |||||
| میان هوا جای جای ابر ونم | چو افتاده بر چشم تاریک تم | |||||
| جهان گفتیی دوزخی بود تار | به هر گوشه دیو اندراو صدهزار | |||||
| از انگشت بدشان همه پیرهن | دمان باد تاریک ودود از دهن | |||||
| زمین را که از غار دیدار نه | زمان را ره و روی رفتار نه | |||||
| به زندان شب در به بند آفتاب | فروهشته بر دیده ها پرده خواب | |||||
| فرشته گرفته ز بس بیم پاس | پری در نهیب ، اهرمن در هراس | |||||
| بسان تنی بی روان بُد زمین | هوا چون دژم سوکیی دل غمین | |||||
| بدان سوک برکرده گردون ز رشک | رخ نیلگون پُر ز سیمین سرشک | |||||
| چو خم گاه چوگانی از سیم ماه | درآن خم پدیدار گویی سیاه | |||||
| تو گفتی سپهر آینست از فراز | ستاره درو چشم زنگیست باز | |||||
| درین شب سپهبد چو لختی غنود | ز بهر شبیخون بر آراست زود | |||||
| همان نامور ویژگان را که داشت | برون برد وز ره عنان بازگاشت | |||||
| چو نزدیکی خیل دشمن رسید | سواری صد آمد طلایه پدید | |||||
| کشید ابر بیجاده باز از نیام | برانگیخت شبرنگ وبرگفت نام | |||||
| ز زین کرد مر چند را سرنشیب | گرفتند دیگر گریز از نهیب | |||||
| سپهدار با ویژگان گفت هین | گرید از پس ام گرز وشمشیر کین | |||||
| همه گوش دارید آوای من | گراییدن گرز سرسای من | |||||
| بزد نعره ای کز جهان خاست جوش | زدشمن چهل مُرد وصد شد زهوش | |||||
| به یک ره بر انبوه لشکر زدند | سپه با طلایه به هم برزدند | |||||
| سپه برهم افتاد شیب وفراز | رکیب از عنان کس ندانست باز | |||||
| رمیدند پیلان و اپان زجای | سپردند مر خیمه خا را به پای | |||||
| همی تاخت هرکس درآن جنگ وشور | یکی زی سلیح ویکی زی ستور | |||||
| دلیران زاول چو پیلان مست | دوان هر سوی گرز وخنجر به دست | |||||
| سراپرده ز آتش برافروختند | بسی خرگه وخمیه ها سوختند | |||||
| شد از تابش تیغ ها تیره شب | چو زنگی که بگشاید از خنده لب | |||||
| تو گفتی به دوزخ درون اهرمن | دمد هر سوی آتش همی از دهن | |||||
| به کم یک زمان خاست صد جا فزون | ز گردان تل کشته و جوی خون | |||||
| یکی را فکنده ز تن پای ودست | یکی را سر ومغز از گرز پست | |||||
| یکی دوزخی وار تن سوخته | سلیح وسلب ز آتش افروخته | |||||
| چو سیم روان برزد از چرخ سر | برآن سیم خورشیذ بر ریخت زر | |||||
| بد از رنگ خورشید وز خون مرد | همه دشت چون دیبه ی سرخ و زرد | |||||
| سپهبد سوی صف پیلان دمان | چو باد از کمین تاخت بر زه کمان | |||||
| به تیر اندرآن حمله بفکند تفت | ز پیلان برگستوان دارهفت | |||||
| به ترگ و به جوشن ز کابل گرو | یکی دیده بان دید بر تیغ کوه | |||||
| زدش بر بر ودل خدنگی درشت | چنان کز دلش جست بیرون زپشت | |||||
| بشد تیر پنهان به سنگ اندرون | فتاد از کمر مرد بی جان نگون | |||||
| وز آن جای با ویژگان رفت چیر | سوی لشکرش همچو ارغنده شیر | |||||
| به شادی برآمد ز لشکر خروش | فتاد از غو کوس در چرخ جوش | |||||
| ز کابل سپه کشته شد شش هزار | ندانست کس خستگان را شمار | |||||
| نبد کشته از خیل گرشاسب کس | شمردند، یک مرد کم بود وبس | |||||
| رسید آن یکی نیز تازان نوند | گرفته سواری به خم کمند | |||||
| همه خیل کابل شدند انجمن | برآن کشته پیلان پولادتن | |||||
| به یک تیر بد هریک افکنده خوار | براین سو زده کرده زآن برز کوه | |||||
| همیدون بر آن دیده بان یک گروه | شدند انبه از زیر کرده ز آن سو گذار | |||||
| بدیدند در سنگ نادیده تیر | یلان را همه روی شد چون زریر | |||||
| بدانست هرکس به فرهنگ زود | که آن زخم از شست گرشاسب بود | |||||
| زد اسپ از میان شاه کابل چو باد | سوی لشکر زابل آواز داد | |||||
| ز گرشاسب پرسید گفتا کجاست | دهیدم ازو مژده گر باشماست | |||||
| که با او به جنگ بهو بوده ام | همه کشور هند پیموده ام | |||||
| شنیدم که زاول بپرداختست | به شهریست کآنرا کنون ساختست | |||||
| یکی گفت نشناسی ای رفته هوش | که گرشاسب کرد این همه رزم دوش | |||||
| هم از ره که آمد فکند این سران | برآرد کنون گرد ازین دیگران | |||||
| به هنگام از ایدر گریزید زار | از آن پیش کآرد کنون کارزار | |||||
| شه کابل آمد دو رخساره زرد | به لشکر بر آن راز پیدا نکرد | |||||
| مترسید، گفتا که گرشاسب نیست | سری نامدارست ومردی دویست | |||||
| شب این تیرها را وی انداختست | همین تاختن ناگه او ساختست | |||||
| به گرشاسب یاور نباید کسم | اگر اوست تنها من او را بسم | |||||
| شبیخون بود پیشه ی بد دلان | ازین ننگ دارند جنگی یلان | |||||
| اگر ما برایشان شبیخون کنیم | همه آب ها در شبی خون کنیم | |||||
| بگفت این ولشکر همه گرد کرد | بزد کوس و برخاست صف نبرد | |||||
| سپه را سبک پهلوان صف کشید | جدا جای هر سرکشی برگزید | |||||
| همه خستگان را ز پس بازداشت | به جنگ آنکه شایسته بد برگماشت | |||||
| درآورد پیش اژدهافش درفش | شد از تیغ هامون چو گردون بنفش | |||||
| دم نای رویین ز مه برگذشت | غو کوس دشت و که اندر نوشت | |||||
| به حمله یلان در فراز ونشیب | عنان گرد کردند تازان رکیب | |||||
| به زخم سر تیغ الماس چهر | همی خون فشاندند برماه ومهر | |||||
| شل وخشت چون پود وچون تاربود | چکاکاک برخاست از ترگ وخود | |||||
| زهفتم زمین گرد پیکار خاست | ز دیو و پری بانگ زنهار خاست | |||||
| عقیقین شد ازخون به فرسنگ سنگ | فروریخت از چرخ خرچنگ چنگ | |||||
| ز بس خنجر و نیزه ی جان ستان | زمین همچو آتش بد و نیستان | |||||
| نگارنده ازخون سنان ها زمین | گشاینده مرگ از کمان ها کمین | |||||
| شده تیغ ها در سر انداختن | چو بازیگر از گوی ها باختن | |||||
| بد آتش ز هر حلقه ی درع پوش | زبانه زبانه برآورده جوش | |||||
| تو گفتی ز بگداخته زرّ کار | هوا شفشفه سازد همی صدهزار | |||||
| چو گرشاسب آن رزم و پیکار دید | جهان پرسوار صف او بار دید | |||||
| به شبرنگ ِ مه نعل گردون نورد | درآمد ، برافروخت گرز نبرد | |||||
| دو دستی همی کوفت بر مغز وترگ | همی ریخت ز الماس کین زهر مرگ | |||||
| گه انداخت خرطوم پیلان به تیغ | برافشاند گه مغز گردان به میغ | |||||
| کجا گرز بر زخم بگماشتی | زمین از بر گاو برگاشتی | |||||
| زگردان به خم کمند از کمین | به هر حمله دو دو ربودی ز زین | |||||
| سم اسپش از گرد سنگ سیاه | همی کرد چون سرمه در چشم ماه | |||||
| دل کوه تعلش همی چاک زد | زخون خرمن لاله بر خاک زد | |||||
| یکی پیل چون کوه هامون سپر | خمش کرد خرطوم گرد کمر | |||||
| بکوشید کز زینش آرد به زیر | نجنبید از جای گرد دلیر | |||||
| زدش گرز وخونش از گلو برفشاند | ز سر مغزش و چشم بیرون جهاند | |||||
| بیفکند دیگر ز پیلان چهار | همی تاخت غران چو ابر بهار | |||||
| رمیدند پیلان از آن جنگجوی | سوی لشکر خویش دادند روی | |||||
| فکندند بسیار و کردند پست | درفش دلیران نگون شد ز دست | |||||
| بدانست هر کس که گرشاسبست | سخن گفتن شاه گوشاسبست | |||||
| که و دشت از افکنده بُد ناپدید | گریزنده کس دو به یک جا ندید | |||||
| سواران رمان گشته بی هوش و هال | پیاده ز پیلان شده پایمال | |||||
| به راهی دگر هر یکی گشته گم | ز بر کرکس وغول تازان به دم | |||||
| چوشب قطره قطره خوی سندروس | پراکند بر گنبد آبنوس | |||||
| ده وشش هزار آزموده سوار | گرفته شد و کشته پنجه هزار | |||||
| سراپرده وخیمه و خواسته | سلیح و ستوران آراسته | |||||
| همه گرد کردند از اندازه بیش | جدا برد ازو هر کسی به خویش | |||||
| گرفتاریان با همه هر چه بود | سپهبد به زاول فرستاد زود | |||||
| ده ودو هزار از دلیران گرد | گزین کرد ودیگر به اثرط سپرد | |||||
| مرورا به زاول فرستاد باز | شد او سوی کاول به کین رزم ساز | |||||