گرشاسپنامه/در سبب گفتن قصه گوید
ظاهر
| یکی کار جستم همی ارجمند | که نامم شود زو به گیتی بلند | |||||
| اگر نامهٔ رفتنم را نوید | دهند این دو پیک سیاه و سپید | |||||
| به رفتن بود خوش دل شاد من | به نیکی کند هرکسی یاد من | |||||
| مهی بُد سر داد و بنیاد دین | گرانمایه دستور شاه زمین | |||||
| محمّد مه جود و چرخ هنر | سمعیل حصّی مر او را پدر | |||||
| ردی دانش آرای یزدان پرست | زمین حلم و دریا دل و راد دست | |||||
| ز چرخ روان تا بره تیره خاک | چه و چون گیتی بدانسته پاک | |||||
| خوی نیک و خوبی و فرزانگی | ره رادی و رأی مردانگی | |||||
| نکوبختی و دانش و کلک وتیغ | خدا ایچ ناداشته زو دریغ | |||||
| برادرش والا براهیم راد | گزین جهان گرد مهتر نژاد | |||||
| خنیده به کلک و ستوده به تیر | بدین گنج بخش و بدان شهر گیر | |||||
| دو پرورده شاه بدخواه سوز | یکی داد و ورز و یکی دین فروز | |||||
| جهان را چو دو دیدهٔ روزگار | زمان را چو دو دست فرمانگزار | |||||
| ز هرکس فزون جاهشان نزد شاه | گذشته درفش مهیشان ز ماه | |||||
| به بگماز یک روز نزدیک خویش | مرا هر دو مهتر نشاندند پیش | |||||
| بسی یاد نام نکو رانده شد | بسی دفتر باستان خوانده شد | |||||
| ز هر گونه رأیی فکندند بن | پس آن گه گشادند بند سخن | |||||
| که فردوسی طوسی پاک مغز | بدادست داد سخن های نغز | |||||
| به شهنامه گیتی بیاراستست | بدان نامه نام نکو خواستست | |||||
| تو همشهری او را و هم پیشه ای | هم اندر سخن چابک اندیشه ای | |||||
| بدان همره از نامهٔ باستان | به شعر آر خرّم یکی داستان | |||||
| بسا نامداران که بردند رنج | نهانی نهادند هر جای گنج | |||||
| سرانجام رفتند و بگذاشتند | نه زیشان کسی بهره برداشتند | |||||
| تو زین داستان گنجی اندر جهان | بمانی که هرگز نگردد کمی | |||||
| همش هرکسی یابد از آدمی | هم از برگرفتن نگیرد کمی | |||||
| بُوی مانده فرزند ایدر بجای | که همواره نام تو ماند بپای | |||||
| ز دانش یکی خرم نهی | که از میوه هرگز نگردد تهی | |||||
| جهان جاودانه نماند به کس | بهین چیز از و نیک نامست و بس | |||||
| کنون کان یاقوت دانش بکن | ز دریای اندیشه دُر دَر فکن | |||||
| خرد آتش تیز و دل بوته ساز | سخن زرِّ کن پاک بر هم گداز | |||||
| پس این زر و این گوهران بار کن | در این گنج یکباره انبار کن | |||||
| زکس یاد این گنج بر دل میار | جز از شاه ارّانی شهریار | |||||
| مجوی اندرین کار جز کام اوی | منه مُهر بر وی بجز نام اوی | |||||
| که تا جایگه یافتی نخجوان | بدین شاه شد بخت پیرت جوان | |||||