گرشاسپنامه/داستان گرشاسب با شاه طنجه
ظاهر
| کنون از شه طنجه و پهلوان | شنو کار کین جستن هر دوان | |||||
| بدان گه که از نزد ضحاک شاه | سوی طنجه شد پهلوان سپاه | |||||
| ز دریا و خشک آنچه آورده بود | به دست شه طنجه بسپرده بود | |||||
| که تا باز خواهد چه آرد هوا | بدین کرده بُد مرد چندی گوا | |||||
| سرآمد مر آن شاه را روزگار | پسرش از پس او شده شهریار | |||||
| پسر نیز رفته به راه پدر | نبیره ببسته به جایش کمر | |||||
| چنان بود رأی شه سرفراز | که آن خواسته خواهد از طنجه باز | |||||
| بر این کار پوینده ای کرد راست | ز شاه کیان هم بدین نامه خواست | |||||
| شه طنجه را طمع بربود و گفت | که این آگهی با دلم نیست جفت | |||||
| گذشتست از این کار سالی دویست | مرا سال نیز از چهل بیش نیست | |||||
| چنین دام هرگز مگستر به راه | ز گنجم گرت رأی چیزیست خواه | |||||
| نهی پایت از پایه بیرون همی | که خرگوش گیری به گردون همی | |||||
| سپهبد بدانست کآنست رنگ | به جنگ آید آن خواسته باز چنگ | |||||
| ده و دو هزار از سران سپاه | گزید و برون شد به فرمان شاه | |||||
| به فرّخ نریمان چنین کرد یاد | که کارت همه راه دین باد و داد | |||||
| گر آیم من ار نه به هر بیش و کم | مزن جز به رآی شهنشاه دم | |||||
| ببوسیدش از مهر و لشکر کشید | خبر چون بَرِ شاه طنجه رسید | |||||
| پراکند بس گنج و کین کرد ساز | بی اندازه آورد لشکر فراز | |||||
| شد از بس که بودش سپاه گران | زمین چون سپهر از کران تا کران | |||||
| برآمد سپهدار با لشکرش | ز گرد ابر بست از بر کشورش | |||||
| بر طنجه نزدیک یک روز راه | به گرد دهی خیمه زد با سپاه | |||||
| مِه ده یکی پیر بُد نامجوی | بسی سال پیموده گردون بدوی | |||||
| فراوان ز نزل و علف برشمرد | همه برد نزد سپهدار گرد | |||||
| از آن خواسته دارم خبر | که در طنجه بنهادی از پیشتر | |||||
| برادرم زندست و با من گواست | در آن نامه هم نام و هم خط ماست | |||||
| از آن شاد شد پهلوان چون شنود | سوی طنجه شه نامه ای ساخت زود | |||||
| سر نامه کرد از جهاندار یاد | خداوند دین و خداوند داد | |||||
| فرازنده هفت چرخ سپهر | فروزنده گیتی از ماه و مهره | |||||
| دگر گفت کای گمره از کردگار | چه طمع است کاندر دلت کرد کار | |||||
| بود نزد فرزانه کمتر کس آن | که خیره کند طمع چیز کسان | |||||
| نکوتر بود نام زفتی بسی | ز خوانی که با طمع بنهد کسی | |||||
| همانا به چشمت هزاک آیدم | و یا چون تو ابله فغاک آیدم | |||||
| کزینسان سخن های غاب آوری | همی چشم دل را به خواب آوری | |||||
| کرا رنگ چهره سیه تر ز زنگ | بدو کی پدید آید از شرم رنگ | |||||
| هنرهام هر کس شنیدست و دید | تو از ابلهی چون کنی ناپدید | |||||
| کجا من شتاب آورم بر درنگ | نوند زمان را شود پای لنگ | |||||
| اگر بر زمین برزنم بانگ تیز | جهد مرده از گور بی رستخیز | |||||
| به گهواره در هند کودک خروش | چو گیرد ، به نامم نباشد خموش | |||||
| به چین آتشی کاید از آسمان | برند از تف تیغ تیزم گمان | |||||
| یکی خواسته کان جهان را بهاست | چو من گردی آورده از چپ و راست | |||||
| چو در گنجت ای زاغ رخ تیره روز | نهفتی چو اندر زمین زاغ کوز | |||||
| کنون گویی آگه نی ام ز آن درست | همه کس شناسند کآن نزد تست | |||||
| سرانت گواه اند بسیار و من | فرستادم اینک به نزدت دو تن | |||||
| اگر چند باشند بسیار کس | گوا نزد داور دو آرند و بس | |||||
| اگر باز بفرستی آن خواسته | نان هم که بو دست آراسته | |||||
| هم از من بود پایه ات نزد شاه | هم از شاه یابی بزرگی و جاه | |||||
| وگر ناوری آنچه رای آورم | سرو افسرت زیر پای آورم | |||||
| بر از چرخ کیوان گر ایوان تست | وگر نام دیوان به دیوان تست | |||||
| سرت را ز گرودن به گرد آورم | دل دوستانت به درد آورم | |||||
| پیمبر براهیم بود آن زمان | بُدش نام زردشت از آسمان | |||||
| به صحفش بر این خورد سوگند نیز | بدان دو گوا داد بسیار چیز | |||||
| به هم با فرستاده شان رنجه کرد | فرستاده آهنگ زی طنجه کرد | |||||
| چو شه نامه برخواند آن هر دو تن | گوایی بدادند بر انجمن | |||||
| جز ایشان گوا بود دیگر بسی | ولیکن نیارست دَم زد کسی | |||||
| دژم زی فرسته شه آورد روی | بدو گفت رو پهلوان را بگوی | |||||
| چو دیوار بر برف سازی نخست | نگون زود گردد به بنیاد سست | |||||
| نه هرچ آن بگویند باشد همان | بر راست گم زود گردد گمان | |||||
| به مردی و گنج و سپاه از تو کم | نی ام، چیست این طمع پر باد و دم | |||||
| نبودی مرا در جوانی همال | کنون چون بوی کت بفرسود سال | |||||
| یکی مویم افتاد در کار زار | اگر بینی از بیمت آید چومار | |||||
| مرا با شهنشاه از این نیست جنگ | به جنگم توئی آمده تیز چنگ | |||||
| فرستادگان را به خواری براند | دو ره صد هزار از یلان را بخواند | |||||
| در آهن بیاراست صد زنده پیل | ز طنجه برون خیمه زد بر دو میل | |||||
| بُد از سرفرازان یکی کینه توز | سپهدار او بود نامش متوز | |||||
| ز لشکرش نیمی بدو داد بیش | ز بهر نبردش فرستاد پیش | |||||
| فرسته خبر زی سپهدار برد | سپهبد سبک دست پیکار برد | |||||
| بیآورد نزدیک دشمن سپاه | به جنگ اندر آمد هم از گرد راه | |||||
| طلایه بزد بر طلایه نخست | به خون هر سوی غرقه شد بوم و رست | |||||
| به پیچش گرفتند گردان عنان | سوی سینه ها راست کرده سنان | |||||
| توگفتی ز بس گرد بالا و پست | که هامون به گردون درآورد دست | |||||
| یکی ژرف دریا شد از خون زمین | که بُد نزد او چشمه دریای چین | |||||
| زمانه زمین را همی خون گریست | ستاره ندانست رفتن که چیست | |||||
| گرفتند زاول گره بی شمار | سلیح و ستور اندر آن کار زار | |||||
| چو چرخ شب آرایش از سر گرفت | ز ماه تمام آینه برگرفت | |||||
| فرو هشت زلفین مشکین نگون | ز زر خال زد بر رخ نیلگون | |||||
| نفرمود پیکار دیگر متوز | که شد گاه آورد و بگذشت روز | |||||
| به گردان فرستان گرد سپاه | که دارید امشب شبیخون نگاه | |||||
| کمین ساخت هر جای بالای و شیب | سپاهش کس آن شب نخفت از نهیب | |||||
| همه شب ز بیم شبیخون متوز | همی بود بیدار تا گشت روز | |||||
| چو بازی برآورد چرخ روان | به زرین و سیمین دو گوی دوان | |||||
| یکی گوی سیمین فرو برد سر | دگر گوی زرین برآورد سر | |||||
| دو لشکر سنان ها برافراختند | کمینگه گرفتند و صف ساختند | |||||
| زمین را سپهر از گرانی سپاه | نداند همی داشت گفتی نگاه | |||||
| جهان پهلوان درع گردی چو گرد | بپوشید و بگرفت گرز نبرد | |||||
| بر او هفتصد سال بگذشته بود | ز گشت سپهری کهن گشته بود | |||||
| خروشید گفتا مرا خیره خیر | ز بیغاره دشمن کهن خواند و پیر | |||||
| کنون به کنم رزم و کوشش ز بُن | که بهتر کند کار تیغ کهن | |||||
| کهن بهتر از رنگ یاقوت و زر | همیدون می از نو کهن نیکتر | |||||
| مرا گشتِ چرخ ارچه خم داد پشت | همان بیش زورم به زخم درشت | |||||
| بگفت این و با لشکر از چپ و راست | به جنگ آمد و گرد کوشش بخاست | |||||
| پر از بومهن شد سراسر جهان | ستاره هویدار و گردون نهان | |||||
| ز بس در زمین از تف نعل تاب | به دریای قلزم به جوش آمد آب | |||||
| همی تا دو صد میل در کُه خروش | فتادی و باز آمدی باز گوش | |||||
| ز بر آسمانی بُد از تیره گرد | زمین زیر دریا بُد از خون مرد | |||||
| سواران در آن ژرف دریا نوان | چو کشتی درفش از برش بادبان | |||||
| پُر از دام هامون ز خمّ کمند | به هر دام درمانده گردی به بند | |||||
| شده لعل گرد از دم خون وتیغ | چو گاه شب از عکس خورشید میغ | |||||
| ز بس کاینه بُد درفشان ز پیل | همی خاست آتش ز دریای نیل | |||||
| سپهدار با گرز و نیزه به چنگ | پیاده همی تاخت هر سو به جنگ | |||||
| به هر گنبدی جست پنجاه گام | همی کوفت گرز و همی گفت نام | |||||
| گهی دوخت با سینه خرطوم پیل | گهی ریخت خون همچون دریای نیل | |||||
| چه خیل پیاده چه خیل سوار | ز بد خواه چندان بیفکند خوار | |||||
| که مر مرگ را گشت چنگال سست | شد از دست او پیش یزدان نخست | |||||
| به درعش در از زخم مردان جنگ | به هر حلقه در بود تیری خدنگ | |||||
| شل و ناوک و تیر در مغفرش | فزون ز انبه موی بُد بر سرش | |||||
| که و دشت پُر کشته بُد پیش و پس | چنین تا شب از رزم ناسود کس | |||||
| شب تیره چون شعر بافنده گشت | کبود و سه بافت بر کوه و دشت | |||||
| مراین را به زر پود در تار زد | مر آن را به مشک آب آهار زد | |||||
| دَرِِ جنگ هر دو سپه شد فراز | به سوی سپه پهلوان گشت باز | |||||
| ز خون دید هر جای جویی روان | همی هر کسی گفت با پهلوان | |||||
| که فردا اگر پیشت آید متوز | نخستین جز از وی ز کس کین متوز | |||||
| که سالار این بیکران لشکر اوست | برین شهسواران خاور سر اوست | |||||
| درفشش نهنگست و خفتان پلنگ | سیاه اسپ و برگستوان لعل رنگ | |||||
| ز پولاد و دُر آژده مغفرش | پرندین نشان بسته اندر سرش | |||||
| نبرده درفشش برون سپاه | بیاید بود هر سوی کینه خواه | |||||
| برون آمد امروز تند از کمین | فراوان سران زد زما بر زمین | |||||
| ندیدیم جز تو چنان نیز گُرد | به زور تن و مردی و دستبرد | |||||
| جهان پهلوان گفت کامروز جنگ | چو شد تیز، جستمش نآمد به چنگ | |||||
| چو خور تیغ رخشان ز تاری نیام | کشد، گردد از خون شب لعل فام | |||||
| هر آنجا که فردا به چنگ آرمش | به یک دَم زدن زنده نگذارمش | |||||
| وز آن سو سپه با متوز دلیر | سخن راندند از سپهدار چیر | |||||
| که گفتند گرشاسب پیرست و سست | جوان کی تواند چنان رزم جست | |||||
| کنون تیز دندان تر آمد به جنگ | که دندان نماندستش از بس درنگ | |||||
| کجا جستی از جای و جستی ستیز | چو آتش بُدی تند و چون باد تیز | |||||
| فکندی به هر زخم پیلی نگون | بکُشتی به هر حمله ده تن فزون | |||||
| گرفتی دُم اسپ و بفراختی | به هم با سوارش بینداختی | |||||
| متوز جفا پیشه گفت این نبرد | همه سخت از آن باد بو دست و گرد | |||||
| چو گردد شب از تیرگی نا امید | سپیده برآرد درفش سپید | |||||
| من و گرز و گرشاسب و آوردگاه | سرش بر سنان آورم پیش شاه | |||||