گرشاسپنامه/جنگ نوشیار با انبارسی
ظاهر
| به جنگ آن دو سالار پیش از دو شاه | رسیدند زی یکدگر کینه خواه | |||||
| دو لشکر زدند از دو سو پره باز | ببد دست جنگ دلیران دراز | |||||
| سواران به یک جا برآمیختند | پیاده جدا درهم آویختند | |||||
| سر خنجر آتش شد و گرد دود | چو آتش کزو جوش خون خاست زود | |||||
| بغرید کوس و برآمد نبرد | برخشید تیغ و بجوشید گرد | |||||
| نوان گشت بوم و جهان شد سیاه | بلرزید مهر و بترسید ماه | |||||
| یکی بزمگه بود گفتی نه رزم | دلیران درو باده خواران بزم | |||||
| غو کوسشان زخم بربط سرای | دم گاو دم ناله و آوای نای | |||||
| روان خون می و نعره شان بانگ زیر | پیاله سر خنجر و نقل تیر | |||||
| به هر گوشه ای مستی افکنده خوار | چه مستی که هرگز نشد هوشیار | |||||
| چویک رویه پیکار پیوسته شد | زگردان بسی کشته وخسته شد | |||||
| دمان نوشیار از میان نبرد | به انبارسی ناگهان باز خورد | |||||
| برآورد زهر آبگون خنجرش | به زخمی زتن ماند تنها سرش | |||||
| سپه چون سپهبد نگون یافتند | عنان یکسر از رزم برتافتند | |||||
| زپس خیل زاول سه فرسنگ بیش | برفتند و دشمن گریزان ز پیش | |||||
| فکندند از ایشان بسی رزم ساز | چو خورشید شد زرد،گشتند باز | |||||
| همان گه شه کابل اندر رسید | همه دشت وکه کشته وخسته دید | |||||
| زدش ز آتش درد بر مغز دود | که شب گشت وهنگام کوشش نبود | |||||
| تن کشته انبارسی باز جست | برو رُخ به خون دو دیند بشست | |||||
| یکی عود با زعفران برفروخت | مر آن کشته را تن به آتش بسوخت | |||||
| هم از بهر آن کشته بر انجمن | بسی کس به آتش فکندند تن | |||||
| سپه هر کجا کشته شان بد دگر | همه شب بدند از برش مویه گر | |||||
| به یاری بر نوشیار از سران | همان شب بیامد سپاهی گران | |||||
نوشیار امروزه به معنی بارمن و بارتندر میباشداما در این شعر مقصود شاعر چیز دیگری است